تبليغاتX
صدای بال پروانه

صدای بال پروانه

حال این روزهایم تقدیم تو...

می خواستم بگویم : دستانت را به من بده و بیا این پله ها را بالا برویم تا نشانت بدهم آنجا چقدر زیباست، همه چیز هست رویاهای من و تو و شاید رویای جالب علی که امروز با خوردن ماهی دلش خواسته بود که ای کاش خانه ای باشد که حوض داشته باشد تا بتواند خودش ماهی بگیرد و مردنش را تماشا کند و بعد بیاورد که من بیپزم و بعد بدهم به پدرش که می آید که خسته است که او را دوست دارد که گاهی به خاطر بازیگوشی هایش توبیخش می کند که قد یک دنیا دوستش دارد، بخورد و میل کند و لبخندی بزند!
برویم آن بالا تا نشانت بدهم زیباترین رویای دخترک این آسمان خوابیدن کنار ما برای همیشه است و اینکه تو بابای خسته و تشنه خواب برایش قصه ای بخوانی و آرام بگیرد! یا اینکه هر چه دارد و هر چه می خرد یا می پوشد یا کاری که می خواهد انجام بدهد آرام در گوشم زمزمه می کند که اگر بابایی دوست نداشت اگر خوشش نیامد اگر اجازه نداد اگر از حالت موهایش خوشت نیامد فوری فوری همان بشود که تو دوست داری! برایش مهم نیست که دلش چه می خواهد مهم این است که تو را می خواهد!
دستانت را بده بیا برویم بالا تا رویای دور و نزدیکم را نشانت بدهم دشتی که باد چمن و گل و بوته را به رقص می آورد من نشسته چشم در چشم مرد دوست داشتنی و خسته ناپذیر و محکم دوخته ام دلم هی کنده می شود هی فرو می ریزد و هی صدای تپشش قلبم را حتی با سر و صدا و چیغ های سارا و علی که دستانشان را رها کردند با باد می رقصند به گوش می رسد!
می خواستم اینها را بگویم! اما می دانی برای ما این رویا همین جایی که هستیم همین پله پایین قشنگ است.
بیا بگذار خیلی چیزها برایمان رویا باشد نه تا ابد! بیا برای مدتی فراموش کنیم. رویا را بنویسیم بگذاریم درون صندوقچه ای به آب یا به خاک بسپاریم!
بیا آرام برویم بچه ها گناهی ندارند که بخواهند با این پاهای نحیف و این همه شیطنتشان پابه پای ما بدوند نفسشان می گیرد خسته می شوند می نشینند و یک وقت دیدی جا ماندیم و تو تنها رفته ای!
پس بیا دستانت را بده همین جا بنشینیم نفسی تازه کنیم و با هم آرام آرام بالا برویم من هستم من همیشه هستم آغوش من برای تو و بچه هایمان باز است!
من این روزها هی بیشتر دلم برایت تنگ می شود هی بیشتر دلواپست می شوم هی بیشتر دستانم سرد می شود و هی بیشتر تو را می خواهم بیا کمی بنشین می دانم خسته ای خسته شدی مرد من!

[ 91/02/25 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]
آسمان بیدار است و من بیدارتر!

انگیزه می خوام
برای نوشتن
برای بودنم
برای اینکه اینجا بشه مثل قبل!
پر از صدای سارا و علی و خودم ! بشه خونه ای مشترک از دنیای حقیقی و مجازی!
دلم تنگ می شه ولی ذهنم یک جایی گیر کرده! تکون نمی خوره! بی خیال نمی شه!
دلم سریال می خواد! دوست دارم ببینمشون ول زیر نویس ندارن! نمی شه هم گیر بیارم! سرچ کردم برای دانلود نیست! بیشتر کلافه می شم! عصبی می شم برای خودم! می دونم نیست ولی باز می گردم!
صبح ها که بیدار می شم ته ته دلم آرزو می کنم که ای کاش بچه ها ناهار نخوان! حس آشپزی ندارم! حس اتوکشی ندارم!
بد قلق شدم! خودم می دونم ! دلم برای سارا تنگ میشه! قلبم می گیره وقتی می بینه عصبی ام و یک گوشه نشسته ام آروم میاد هی صورتش رو به دستم می ماله یاد ترمه گربه گیلاس می افتم! فقط دستم رو حلقه می کنم دور تن نحیف و ظریفش!

* علی تب داره، هی می خوابه و هی می شینه! بی قراره و با هر چشم باز کردنی یک چیز می خواد!

[ 91/02/19 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]
مجادله سارایی!
می خوایم صبحانه بخوریم!
علی با کنترل همینن طور که به همه جا می زنه یکی به پای سارا هم ضربه می زنه!
سارا هم از کنارش پا می شه می ره اون طرف سفره می شینه و رو به علی می گه: چرا می زنی؟ نمی دونی من استخون دارم!
من خنده ام گرفته و می گم : خب همه استخون دارند!
سارا جا می خوره و حق به جانب می گه : خب من زانو هم دارم درد اومد!
دلم می خواست ادامه بدم ولی مطمئنا این دختر کوچولوی ما می زد زیر گریه!

[ 90/12/14 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]
طول و عرض، برابر!
نمی شه هم بخوریم هم وزن و سایز کم کنیم؟
خیلی سخت شده برام! شکمو بودنم داره کار دستم می ده!
یکی بیاد بگه چیکار کنم!
چیکار کنم که با خوردن هم بشه به وزن ایده ال برسیم!

[ 90/12/10 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]
کنارم هستی و انگار ....
خونه تکونی ما تمام شد! خونه ای داریم مثل دسته گل! البته اگر انشالله این سه تا بچه (سارا و علی و باباشون) بذارن چند وقت یلذت خواهم برد از این تمیزی!
برای کنترل علی به مشاوره نیازمندم! شدیدا هم نیازمندم! از این حرفها که پسر بچه است و باید شیطنت داشته باشه و بچه ای که شیطنت نکنه مریضه و اینا هم خسته شدم و هم توی کتم نمی ره! آخه بچه این همه سرکش که نمی شه! خیلی پرتوقعه و اصلا به حق خودش قانع نیست!

این وسط دخترک از بین می ره! طفلکی همیشه مجبوره خیلی جاها کوتاه بیاد! امروز وقتی دیدم داره از دست علی زلزله داره آروم گریه می کنه و با خودش زمزمه می کنه که : آخه من از دست علی چیکار کنم! جیگرم آتیش گرفت! نه می تونم سارا رو قانع کنم( خودش هم بچه است و حق بچگی داره و خیلی کارهای دیگه که دوست داره توی آرامش و بدون مزاحمت و سروصدای علی انجام بده) و نه می تونم (نمی دونم البته) علی رو تنبیه کنم، هر نوع تنبیهی که به ذهنم رسید انجام دادم ولی افاقه نمی کنه! اینطوری فردا روز من و بابای علی اقا باید دم در مدرسه یک لنگه پا بایستیم تا هروقت بلایی سر بچه های مردم آورد حضور داشته باشیم !

البته این هم اضافه کنم که علی دل خیلی مهربونی داره! خیلی زود پشیمون می شه و هر طوری که شده همه سعیش رو می کنه که از دلت بیرون بیاره! خیلی سارا رو دوست داره و خیلی هم هواش رو داره! همه چیزهایی که مال خودشه برای سارا هم هست این قانونیه که خودش هی تکرار می کنه البته گاهی هم عکسش رو عمل می کنه!


[ 90/12/08 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]
شیرینی رویا!
مثل همیشه نشستم کنار تخت بابا و مشغول کار با لپ تاب هستم! بابا آروم صدام می کنه که بیا ببین پاهام رو دارم تکون می دم! با دقت نگاه می کنم و می بینم واقعا دارن تکون میده!
با خوشحالی می گم سعی کن بیشتر حرکتش بدی! می گه عجله نکن اگه بخواد بشه بیشتر هم می شه!
همین طور خوشحال برای خودم نشستم و منتظرم یکی از در بیاد و بهش این خبر رو بدم! فکرم اصلا سمت موبایل وتلفن نمی ره که می شه از این طریق هم کسی رو خبر دار کرد!
دوباره صدام می کنه و می گه: ببین دارم پاهام رو خم می کنم! واقعا داشت خم می کرد به سختی بود ولی خم می کرد!
می گم چیزی می خوای برات بیارم که انرژیت تموم نشه! خوشحاله و می گه نه، چقد خوبه آدم کل بدنش رو حس کنه ها! می گم آره! تو می تونی بابا! می دونم که می تونی و بلند می شی!
می گه توکل بر خدا! هر چی بخواد!
نشستم پشت لپ تاب و ادامه کارها و با خوشحالی همین طور به سر کیبورد می زنم و هی منتظرم یکی بیاد!
یکی اومد! سایه اش بالای سرمه، می گه دستم رو بگیر و کمکم کن! هنوز جرات ندارم سرم رو بالا بیارم و چشم توی چشم‌ش بشم!
بابا بود! روبروی من ایستاده بود! می لرزید و عرق می کرد، ولی ایستاده بود روی پاهای خودش! شاد بودم و اشکام همینطور بی اختیار می اومد!
سارا آب می خواست و مونده بودم که برم بهش آب بدم یا بنشینم قامت و هیبت بابا رو سیر کنم! پاشدم برای سارا آب آوردم!
سار آب رو خورد و من به جاش گفتم : فدای لب تشنه ات یا حسین!
خواب بود ولی خیلی شیرین بود، خیلی چسبیده بود! مثل همون آبی که سارا یک نفس خورد!

بابام

[ 90/12/05 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]
پدر خوبی و مهربونی بسوزه!
1-
سارا سرما خورده بود و الان بهتره!
من هم سرما خوردم و الان بدترم!

2-
دیشب علی رو بردم دستشویی و اصرار که لطفا "فین" کن تا بتونی نفس بکشی و انکار از اون که: نههههههههههه

بالاخره حریفش شدم و بچه یک نفس راحتی تونست بکشه! نازش می کنم که دیدی کاری نداشت راحت شدی!
دست به کمر با اخمهای آویزون به من نگاه می کنه و می گهک همش تقصیر تو بود من سرما خوردم! هی گفتم انق (انقدر) منو بغل نکن! هی منو بغل کردی منم سرما خوردم! خوب شد!

3-عباس نوشت:
اینکه دوست دارم و خواهم داشت لزومی نداره که هی تکرار بشه!
اینکه توی هر شرایطی باشیم همه تلاش من اینه که محکم پشت سرت بایستم و حمایتت کنم هم لزومی نداره هی تکرار بشه!
اینکه خیلی مهربون و صبور هستی و این رفتارت همیشه هم برای من و هم برای دیگران قابل تحسینه لزومی نداره هی تکرار بشه!
ولی....
ولی عزیز دلم چرا هی می خوای بدونی خصوصی چی چی نوشتم هان!؟
پست سفارشیه! خاله زنکیه! شما شکلتون شبیه زنهاست یا اخلاقیاتتون! یا زبونم لال خاله زنکید که هی می خوای بدونی رمز چیه!

4- پی نوشت عباسآقایی!
خیلی برات ناراحتم! خیلی! با این همه فشاری که همیشه پایان سال و اول سال روی دوشت هست و باید هم به فکر خرید عید زن و بچه ات باشی هم به فکر عیدی ای که قراره به ما و بقیه بدی! باید به فکر این هم باشی که من! من فاطمه قصد دارم حق همه اون مظلوم نمایی هایی که توی مدتی که مامان و بابا پیشمون بودند رو توی همین روزها یکجا با همه این فشارها ازتون بگیرم!

5-

دوستان عزیز! از اونجایی که هیچ نوع دسترسی به هیچکدومتون ندارم ! به خاطر دیوونه بازی گوگل رید و اینکه آدرس وبلاگها رو هم بلد نیستم که به شما اعلام کنم بی زحمت اسم وبلگم رو توی لیستتون عوض کنید! از همنجا این درخواست رو از شما دارم!
ممنون!

[ 90/12/02 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]
دوست داشتنت را می جورم!

یادداشت خصوصی



ادامه مطلب
[ 90/11/30 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]
...


هیچ چی!

[ 90/11/24 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]
تولدت مبارک دوست هزارساله من!

صدای گریه نوزادی
سکوت برفی گرگان را شکست
دختری!


 داشتن پسورد وبلاگ‌ات برای تبریک تولد به دردم خورد...

با احترام و عشق: عباس آقا! :دی

[ 90/11/08 ] [ ] [ فاطمه ] [ ]