صدای چیپس خوردن آدم پشت سری!
شاید شما هم از دست این تلویزیون بابت پخش برنامه ماجراجویان در این هفته که به مرگ موتورسوار بیچاره انجامید هم شوکه اید هم عصبانی!! چرا اینقدر فجیع برنامه سازی می کنند؟ دقت کرده اید که این قسمت از این برنامه هیچ ربطی به قسمت های دیگر نداشت و اصلاً جور دیگری بود؟ بماند که شایع شده که پخش این برنامه محصول بی تدبیری یکی از مدیران سیماست ظاهراً! من هنوز حالم بد است! . گاهی اوقات اون همه حرف رو میشه تو چهار کلمه نوشت مثل همينی که اينجاست!!! ** * این شعر رو قبلاْ ترها تو این وبلاگم برای معصومهای که بابای مدرسهاش رو دوست داشت گفته بودم! داشتم آرشیو وبلاگ رو بالا و پایین میکردم که دلم خواست دوباره بزارم تا دوستان باز به نبوغ من(!) بیشتر از قبل پی ببرند.! ** این عکس جهت رفع خنده تقدیم میشود! نِدوندی تِه مِه دِل دُنيای درده اسير يک زمستون آه سرده نِدوندی تِه که از وقتی ته بوردی هوا سرده هوا سرده چه سرده! شُوها نيشِرمه چِش دوجِمبِه راجِه مَگِر خَوِر بِيه مِه دِلبِخواجِه...! اين شعر به گويش مازندرانی است از عباسآقا! ظاهرا که در ترجمه (با توجه به آشنا بودن کلمات)نبايد برای کسی مشکلی پيش بيايد اما برای احتياط: نمیدانی تو که دلم دنيايی از درد است اسير يک زمستان آه سرد است نمیدانی تو که از زمانی که ترکم کردهای هوا سرد است هوا سرد است چه سرد است! شبها مینشينم و چشم به راه میدوزم شايد خبری بيايد از آنکه دوستش دارم ...! *** «دلتنگیها هميشه بهترين دوستان آدمیاند» اين را هم گفت! شب قبل ساعت 11:30 به سرم زد که یک صفایی به موکت آشپزخانه بدهم و با یه تیکه پارچه و یک ظرف شامپو فرش به جان موکت افتادم و سابیدم و سابیدم تا برق زدنش را احساس کردم؛ کلی هم ذوق کردم که؛ آخیششش چه تمیز شد! عاطفه موجودی است دوست داشتنی! بخصوص پنجشنبههایی که صبحانه پیش ماست(بود البته!!) این
خستگی بیشترش تقصیر این عباس آقا است که تا دیر وقت می خواهد بنشیند پای
اینترنت و سایت هایی!! را هی بروز کند و یه چند ساعتی هم با آیت جانشان دل و
قلوه بگیرند از این سوی آبها تا آن سوی آبها! پسر خوب! وقتی تو می نشینی
این وروجکها هم که از خدا خواسته اند و تو با بیداریت برایشان مهیا می کنی
این نخوابیدن و بیدار ماندن! و من بیچاره خواب آلود هم مجبورم که بیدار
بمانم تا با هزار زحمت یکی از این وروجکها را بخوابانم (عمرن که یکی از
آنها رضایت بدهند) این می شود که شما ساعت یک یا یک و نیم
بعده نیمه شب می خوابی و خر خرتان هم به راه است و من باید تا ساعت 2 با
علی کلنجار بروم که جان مادرت بخواب! بعد سارا بانو که ده
بار قصه بگویم و بعدش لالایی هم می خواهد و بعدترش چندروزی است که دلش
ماساژ سر می خواهد(سمیه خواهر! این را از همان روزی که شما سرمان را ماساژ
دادید یاد گرفته و اجدادمان را جلوی چشممان آورده!). سر جمع تا من بیایم بخوابم می شود ساعت سه و نیم! این می شود که همه خستگی ها می ماند سرجایش! این می شود که توفیق بندگی را این روزها چه راحت از دست می دهیم! این می شود که شما بی صبحانه از خانه می روید! این
می شود که من با خستگی و همچنان خواب آلود ساعت 11 از خواب بیدار می شوم و
تازه به فکر صبحانه می افتم و بعد ناهار و هزار تا کار دیگر! که هیچ لذتی از
هیچ کدامشان نمی برم جان هر که دوست داری زود برو بخواب بگذار ما مثل آدمی زاد زندگیمان را بکنیم! همین!

عکس: عادل الملکی
.
گاهی چقدر دلم برای دلتنگی ِ صبح زود؛ زود ِ زود(ازآن دلتنگیهای که بعد از بیدار شدن و نگاه کردن به آسمان و سرمای ملسی که توی نسیم هست؛ چیزی شبیه به این عکس) تنگ میشود...
ماشینیام با دنده خلاص
سوی درهای روان!
میتواند هر موقعیت ناممکنی را
فراهم کند
و دور از حرفها و باورهای مردم
به تو شادی بخشد
در آینه بنگر و
این واژهی جادویی را
بر زبان آور:
سلام!
از ریچارد باخ:
کتاب یادداشتهای مرد فرزانه/ترجمه لیلا هدایت پور/ نشر مثلث/ پشت جلد
زرد، سرخ و باد و باد و باد
كه ميآيد ؛ميبرد همهي گرمايي را كه روزي جمعشان كردی
پشت پنجره چوبي خانهي مادربزرگ!
چقدر ميخندید پنجره و در از گرما!
باد ميآيد و
ميآيد
با همه آنچه را كه جمع شده بود
و غمگين ميشود پنجره چوبي
و نميخندند تا خورشيد

البته در این میان علی آقامان هم اصلاً اذیت نکردند و من هم اصلاً مجبور نشدم که بهش اخم کنم و اصلاً با خواهش و التماس هم عباسآقا را صدا نکردم!!!
صبح که از خواب بیدار شدم اول از همه رفتم به آشپزخانه تا به زحمتی(!) که شب قبل کشیدهبودم نگاهی بیندازم و دوباره به خودم ببالم! خوشحالم از این که قرار نیست آشپزی بکنم و تا عصر آشپزخانه تعطیل است جز برای گرم کردن غذا برای سارا
عصر هم، از آنجایی که کدبانوی خوبی هستم و علاقه زیادی هم به همسرجان دارم تصمیم میگیرم یک آش دوغ خوشمزه ِ شمالی برای افطارش آماده کنم و با قیافه حق به جانبی(!) مشغول آماده کردن مواد لازم شدم:
مواد لازم:
• دوغ گازدار(البته این گازدار بودن را به این دلیل انتخاب میکنیم که دوغهای غیرگازدار ترشی و شوری ِ لازم راندارند!)
• برنج؛ نصف پیمانه
• آرد؛ دو قاشق غذاخوری
• سبزی آش؛ به مقدار لازم(محاسبهی چشمی!)
• پیاز داغ و سیر داغ و نعنا داغ و نمک و فلفل و کمی هم فوت کوزهگری(!)
دوغ را هم هی بالا و پایین کردم که ببینم گازدار است یا نه؟! چشمم اصلا کلمه گازدار را نمیبیند و فقط نوشته "خنک بنوشید" چندین بار گشتم روی کاغذ توضیحات دوغ را! و از آنجایی که آدم شکمویی هستم(!)باید حتماً ِ حتماً از دوغ بچشم در حد یک لیوان(!)
در دوغ را باز کردم آخیش گاز نداشت که فیس کند و بریزد بیرون (از دوغهایی که خیل گاز دارند متنفرم).
نصف یک لیوان را از دوغ پر کردم و سر کشیدم(!)(به علت شیردهی و ناراحتی معده، خب روزه نمیتوانم بگیرم که!) ولی هیچ مزهای احساس نکردم!
از رنگش هم خوشم نیامد!
بطری را بالا و پایین کردم، که ای دل غافل تکان ندادهبودم که!
با اعتماد به نفس کف دستم را روی در بطری گذاشتم و یک تکان ! دو تکان سه تکاااا!
نههههههههههههههههههههههههه
آشپزخانه دوغی دیدهبودید!
خودتان تا حالا با دوغ دوش گرفتهاید؟
تا حالا ظرفهای دوغی شستهاید؟
واااااااااااااای موکتم!

به قول خودش همهی کارهایش در هم گره خوردهاند و وقت سر خاراندن هم ندارد، با این همه همهی کارها طبق برنامهای از قبل تعیین شده پیش میروند و معمولا به همهی کارهای مشخص شده در روزش را میتواند انجام بدهد(کاش یک ذره من هم یاد میگرفتم)
میگوید از صبح ساعت 6 یا 6/30 که بیدار میشود تا شب دیگر خالی از انرژی میشود و گاهی هم وسط روز کافی است یک خدا خیر دادهای یک بالش نرم به او تعارف کند و هم شرایطش را داشته باشد!
میگویم خیلی شلوغ شدهای! دوربرت را ببین!
دلهای تنگمان را هم ببین!
نگاه سارا به درب را ببین!
گاهی هم هوسهای خرید را که دل و جیبمان(آقامان! :دی) را قلقلک میدهد، ببین!
میگوید: شرمندهام
دیگر نمیدانم چه بگویم، میخواهم اصرار کنم به دیدنش، اما میدانم جز زحمت برایش نیستم!
همیشه به دادم رسیده، چه آن اوایل که تازه تهرانی شده بودم(من بعد از ازدواج به تهران آمدم) چه آن زمان که سارا و علی را باردار بودم چه حالا که هنوز هم زحمتهایم را با شانههای مهربانش تقسیم میکنم!
همیشه بوده و هست! خیلی وقتها توقعاتم از تو آنقدر زیاد میشود که یادم میرود باید جانب ادب و احترام را نگه دارم!
وبلاگی هم داشت که چند سالی است ندارد و بیخیالش شده...
در هر حال این وبلاگ و این پست بهانه ای شده تا از دوست ِ دوستداشتنیام بنویسم! اگر چه نوشتن از او بسیار بیشتر از اینهاست و تا کی بشود که دست به قلم بشوم و باز از او بنویسم...
| Design By : Night Skin |







