ای نامه که می روی به سویش یا نامه سرگشاده من به حاج آقامون!
این خستگی بیشترش تقصیر این عباس آقا است که تا دیر وقت می خواهد بنشیند پای اینترنت و سایت هایی!! را هی بروز کند و یه چند ساعتی هم با آیت جانشان دل و قلوه بگیرند از این سوی آبها تا آن سوی آبها!
پسر خوب! وقتی تو می نشینی این وروجکها هم که از خدا خواسته اند و تو با بیداریت برایشان مهیا می کنی این نخوابیدن و بیدار ماندن! و من بیچاره خواب آلود هم مجبورم که بیدار بمانم تا با هزار زحمت یکی از این وروجکها را بخوابانم (عمرن که یکی از آنها رضایت بدهند)
این می شود که شما ساعت یک یا یک و نیم بعده نیمه شب می خوابی و خر خرتان هم به راه است و من باید تا ساعت 2 با علی کلنجار بروم که جان مادرت بخواب!
بعد سارا بانو که ده بار قصه بگویم و بعدش لالایی هم می خواهد و بعدترش چندروزی است که دلش ماساژ سر می خواهد(سمیه خواهر! این را از همان روزی که شما سرمان را ماساژ دادید یاد گرفته و اجدادمان را جلوی چشممان آورده!).
سر جمع تا من بیایم بخوابم می شود ساعت سه و نیم!
این می شود که همه خستگی ها می ماند سرجایش!
این می شود که توفیق بندگی را این روزها چه راحت از دست می دهیم!
این می شود که شما بی صبحانه از خانه می روید!
این می شود که من با خستگی و همچنان خواب آلود ساعت 11 از خواب بیدار می شوم و تازه به فکر صبحانه می افتم و بعد ناهار و هزار تا کار دیگر! که هیچ لذتی از هیچ کدامشان نمی برم
جان هر که دوست داری زود برو بخواب بگذار ما مثل آدمی زاد زندگیمان را بکنیم!
همین!