علی و نماز و کولی و حالات عرفانی بابایی!

به قلم بابای بچه‌ها:

نه که ما خیلی اهل نماز هستیم و همین الان که دارم این متن رو می‌نویسم روزه هم هستم اگر صبحانه جزو مبطلات روزه نباشه.

یکی از عادت‌های علی ِ بابا که چهار و نیم سالشه اینه که وقتی نماز رو شروع می‌کنم، کمین می‌گیره تا بیاد رو کولم و در تمامی مراحل از رکوع و سجود و قیام منو همراهی می‌کنه که گاهی تا حد خفگی من هم پیش می ره.

ولی خب وقتی عرفان بالا باشه این چیزها اهمیتی نداره.

نکته جالب ماجرا یکی از نمازهای اخیره که علی با خاله قورباغه سبزرنگی که اندازه خودشه داشت پشت سرم زمزمه می‌کرد که بپرند روی کول من.

یعنی خودش کم بود یک قورباغه بزرگ تپل رو به زور می خواست به همراه خودش نگه داره و موفق نشد البته.

یعنی من در حال عرفانی و قورباغه روی پشتم و علی روی قورباغه.

یعنی تر این که دست علی از پشت خاله قورباغه به زور به من می رسید که خودشو نگه داره و خدا رحم کرد که وقتی افتاد سرش به کتابخانه نخورد.

همین

سلام ِ پس از این‌همه!

نوشتنم نمیاد!

حرف دارم زیاد، حرفهای زیادی که باید می نوشتم که ثبت بشوند از روزهای شاد سارا و مدرسه و علی و حس مردانگی ای که این روزها وقتی پا به مدرسه دخترانه می گذارد بهش دست می دهد.

از آموخته هایی که هر روز سارا یاد می گیرد و هی تند و تند برای من تکرار می کند و کیف می کند وقتی این حس برایش پررنگتر می شود که من ِ مادر بلد نبوده ام و حالا دخترک نازدانه ام به من یاد می دهد!

از اینکه یک روز با همه هیجان گفت: مامانی می دونی یکی از امامای ما زنده هستند؟ ما باید آدمهای خوبی باشیم و به هم مهربونی بکنیم و حرفهای خدا رو خوب گوش بدیم و هی باید برای امام زمان دعا کنیم تا خدا امام رو بفرسته پیش ما!

از اینکه امسال محرم روضه حضرت رقیه و حضرت علی اصغر رو وقتی گوش می داد ، ریز ریز اشک می ریخت!

از اینکه بلد شده نماز بخونه! بلد شده دعای فرج رو بدون غلط بخونه! اینکه بلد شده نامحرم نامحرمه، می خواد شوهر خاله ای باشه که خیلی دوسش داره یا می خواد مرد همسایه باشه!

از حرف های قشنگی که علی هی تند و تند یاد می گیره و برای من تکرار می کنه! از حیدر حیدر گفتن هاش وقتی تنهاست و با خودش می خونه!

از نوحه حضرت علی اصغر که اقای محمودکریمی خوندند و علی عاشقش شده و هی می‌خونه : چرا تو گهواره‌ت نمی مونی | به خدا می میرم از پریشونیِ | جیگر عمه هات برات خونه | راهی میدونی میدونی | بعد هی می گه: حرمله بمیری! حرمله بمیری!

از سنگ روی یخ شدن من و عباس آقا توسط این دوتا! از زیون بازی هاشون! از قلدر بازی های علی! از مظلوم واقع شدن سارا! از همه اتفاقات خوبی که هی در حال تکرار هستند و هی بر ناز کشیدن‌ها‌ی من از این سه تا ( باباشون رو می گم) ادامه داره!

ولی نوشتنم نمیاد!

از صفحه ایمیل و فیس‌بوک و بلاگفا و هرچیزی که مربوط به اینترنت می شه فراری ام!

 به قول دوست عزیزی می گفت: دچار تهوع اینترنتی شدی! راست می گفت! بد تهوعیه! معلوم نیست تا کی قراره با من بمونه!

چه خبره اینجا ...


هاچ زنبور عسل |شبکه دو | امروز

‫خرمگس داره برای خانم زنبور که خونه اش خراب شده، خونه می سازه
کفشدوزک میاد تعریف می کنه که آقای خرمگس استاد خوبیه تو خونه ساختن!‬
‫علی می گه: اون خرمگسه بابای منه‬!!! ‫چون بابای من هم استاده!‬

پ.ن: علی ۴ سالشه!

شماره قورباغه و علی شجاع!

یه زنبور تو دستشویی بود و سارا می‌ترسید.
علی شجاعانه رفت باهاش حرف زد که بره ولی نرفت!
اومد سراغ مامانش: مامان، شماره‌ی قورباغه رو نداری؟


پی‌نوشت:

علی می‌گه: بزرگ شدم می‌خوام بشم پدر لاک‌پشت‌های نینجا!


عنوانم نمیاد!!!

1- به علی آقا می گم قل هو والله و احد رو برام بخون ببینم پسر عزیزم، قشنگم ، نانازم!
دست به کمر می گه: نمی خونم چون تو به حرف من گوش ندادی!!!!

می گم کدوم حرفت!؟
می گه: بهت گفتم برام ساز بخر گفتی نه! من هم گوش نمی دم!

بچه دارم بزرگ می کنم برای خودم!

اشرار خانه ما و فوتوگرافیک‌مموری!

حالم خوب نبوده و با بی حالی تمام داشتم ظرف‌های جمع‌شده توی سینک رو می‌شستم!

عباس آقا آمدند و گفتند: شما بیا برو استراحت کن خودم می‌شویم! من هم گفتم نه خودم می‌شویم و بالاخره با هم مشغول شستن ظرف‌ها شدیم!
علی آقا هم آمدند و پوزخندی تحویل ما داد و با صدایی که طعم مسخره کردن داشت سارا رو صدا کرد و گفت آبجی بیا ببین این دو تا رو!!! بعد هم یک پوزخند صدادار...
سارا که آمد شدند دو نفر؛ علی گفت: بابا مگه تو زنی؟؟!!!
سارا گفت: مگه باباها ظرف می شورند!؟
بعد علی پرسید: مگه احیائه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
نشون به اون نشون که عباس آقا یک شب از شب‌های احیا مشغول ظرف شستن شدند که طی یک سخنرانی غراء گفتند: چون امشب شب احیاست من می‌خوام به مامانی کمک کنم!

ما از این داستان چه نتیجه‌های جالبی می‌گیریم!

مجادله سارایی!

می خوایم صبحانه بخوریم!
علی با کنترل همینن طور که به همه جا می زنه یکی به پای سارا هم ضربه می زنه!
سارا هم از کنارش پا می شه می ره اون طرف سفره می شینه و رو به علی می گه: چرا می زنی؟ نمی دونی من استخون دارم!
من خنده ام گرفته و می گم : خب همه استخون دارند!
سارا جا می خوره و حق به جانب می گه : خب من زانو هم دارم درد اومد!
دلم می خواست ادامه بدم ولی مطمئنا این دختر کوچولوی ما می زد زیر گریه!

حالمان خوب است!

چه سکوتی اینجا حکم فرماست!
هیچ دقت کردید که ما گوشه سمت راست وبلاگمان چه خلوت شده!
گوکل ریدر ما نیست! خیلی وقت است که نیست! نمی دانم به کجای آرشیو وبلاگمان دست زدیم که ترکیده یک هو!

پدر و مادرم آمده اند و این روزها خوب است و این وسط هی علی آقای ما پررو تر، زورگوتر، لجبازتر و از همه مهمتر شیرین زبانتر از همیشه شده اون هم به خاطر حمایتهای بی چون و چرای پدرجانمان است!
هرکاری که می کند تا ما مواخذه اش بکنیم پدرجان برچشم بهم زدنی پای این شیطان لعین و بچه های بد کوچه و خیابان رو می کشد وسط و علی هی مفت مفت از دست تنبیهاتی که قطعا حقش است در می روند!
جالب ترش اینجاست که وقتی برای کارهای بی منطقش با مخالفت من و پدرش روبرو می شود دست به کمر و ابرو بالا و پایین می گه: شما دارید منو اذییک (اذیت) می کنید! یا : شما به کار خودتون انجام بدید! یا: مربوطیه منه! یا خاک بک سرم (خاک بر سرم)! یا : اندازه یک دوینا دوست دارم!!!!

 
سارا بانو هم که به حمدالله شش ساله شدند و همین 18 ام دی ماه 90 با یک کیک پنج سالگی اش را فوت کردیم رفت پی کارش! و دخترک هوا برش داشته که خیلی بزرگ شده! کارهای بزرگانه زیادی انجام م یدهد! یکی اش دل بردنش وقتی مهمان می آید و چادر می پوشد! دلم غنج می رود برای صورت خوشگلش وقتی زیر چادر سفید گلی گلی اش است!

پ ن: تولد سارا برای سال سوم است که در روزهای ماه صفر است و ما جشنی برایش نگرفتیم! ولی به خودش قول دادیم اینجا هم می نویسیم که یادمان باشد! که بعد از ماه صفر برای دخترک یک تولد دوستانه بگیریم که حالش را ببرد!
دوست دارد برای تولدش لباس عروس قرمز بپوشد با لاک قرمز!

از این همه بوی تمیزی مسروریم بس!

کار نقاشی خونه و جمع آوری وسایل و چیدمانش بالاخره تمام شده!
خیلی خسته ام خیلی زیاد!
دستی داشتم که دکتر حتی اجازه شستن ظرف ها را هم به من نداده بود، ولی از شانس بد ما هیچ کس برای کمک به دادم نرسید که نرسید که نرسید!(به جز یک همسایه خوب و مهربان)
با همین دست علیل چه کارها که نکردم! بیشتر از حد معمول یک خانه تکانی دم عید کار کرده! تا همین امروز ظهر هنوز داغ کار کردن بوده و از بعدازظهری امانم را بریده!
درد دارد!
وحشتناک درد دارد!
فکر کنم باید جلسات فیزیوتراپی رو جدی تر پیگیری کنم!
از شانه تا سر همین انگشتانم تییییییییر می کشد!
احساس می کنم یک چیزی توی کتفم هست که اگر بگیرمش و بکشمش بیرون راحت می شوم!
درد می کنه!

پ ن:
سارا و علی چه لذت ها که نبردند و چه جوایزی که فرشته کوچولو هر شب زیر بالشتشون براشون نذاشته!
اجداد ندیده مان را آوردند جلوی چشم! ولی صبح از فرشته طلب جایزه بچه خوب بودن رو داشتند!!!!

غیرت قورباغه‌ای علی آقا!

در راستای همون نقاشی خونه و ریخته پاشی و حوصله ای که هی کمتر و کمتر می شه از این همه اسباب و سایل نازنین که روی هم تلنبار شده اند و نکن نکن هایی که در دقیقه صد بار به این دوتا می گم علی آقا فتوا صادر کردند که:

بیا به بابا بگیم مامان رو عوض کنه! خیلی دعوامون می کنه!

گفتگوی شیطان و فرشته!

{شب - داخلی}
{سارا و علی مشغول رنگ آمیزی کتاب نقاشی شون}
سارا: داداشی مواظب باش که رنگش از خط بیرون نزنه!
علی: خوب دلم می گه از خط بزن بیرون!
سارا: دلت مگه  به حرف شیطون گوش می ده!
علی: من به حرف شیطون گوش نمی دم، خودم شیطون هستم!!!!!
سارا: خب، من فرشته ام
علی: یعنی الان میخوای منو دعوا کنی؟!
سارا هیچی نمی گه و مشغول کار خودش می شه.....

جمله قصار علی!

این جمله از کیست؟

یک کم آب ِ زیاد بده!

  1. همه گزینه های بعد
  2. علی
  3. وقتی علی آب ِ کم می خواهد
  4. وقتی علی آب ِ زیاد می خواهد
  5. همه گزینه ها بالا به جز گزینه 1

عزدارهای خانه ما!

سارا  علی هر شب با همین تیپ و قیافه راهی مسجد امیر خیابان کارگر شمالی می شدند!
ای جانم! از خدا می خوام همیشه سالم و تندرست باشین و حسینی و زینبی بزرگ بشین! انشالله!

لیلا در وا کن میوم!

گروه رستاک داره پخش می شه!
سارا میاد وسط و یک قری می ده! علی فقط دست می زنه و تماشا می کنه!
می گم علی مامان تو هم برو برقص!
مردونه نگام می کنه و میگه: مگه من دخترم! من پسرم و شمشیرم!

یک دونه انار دو دونه انار سیصد دونه انار!

در مقابل این همه زورگویی های علی در قبال سارا خیلی خیلی کم آوردم!
نمی دونم چه عکس العملی انجام بدهم که دلتنگی ها و اشک های سارا رو از بین ببرم!
امان از دست علی و زورگویی اش و ریسه رفتن هاش!

این بارون خیلی دوست داشتنیه!

دلم می خواد علی بره ژیمناستیک و زبان و سارا بره کلاس زبان و نقاشی و باله!

خیلی دوست دارم!

خدا یک همت بده به من که برم براشون دنبال کلاس خوب!

سفری به شمال و سی دی ِ پدرسوخته!

عید بازگشت به فطرت مبارک همه !
خدا بخواهد همین الان بعد از تمام شدن این پست عازم شمال سرد بارونی هستیم!
سارا و علی از بعدازظهر لباس پوشیده اند و کیف به دست و به دوش هی روی مغز و اعصاب و روان ما راه رفتند و رفتند و رفتند تا بالاخره ساعت حرکت ما رسید!

کلا اعصاب ندارند و نداشتند و نذاشته اند!!

---

در پی تاثیرپذیری از سریالها بعد از حماسه ای که تحت عنوان مختاربازی این بچه‌ها سر ِ هم درمی‌آورند، علی هی گیر می دهد که برای من سی دی پدرسوخته بذارید!(قهوه تلخ)

تازه‌ها هم کلمه "لعنتی" را یاد گرفته و یکهو می گوید: برق ِ لعنتی!

---

در جایی که هستم دسترسی به اینترنتم محدود است و قطعا دیربه دیر این‌ورها پیدام می شه! ولی شما تشریف بیارید!

من و خوابی که نمی‌دانم کجاست!

سرشب همون موقعی که هنوز آقامون اینا توی یا جلسه یا توی راه برگشت به سمت خونه تشریف دارند! همون موقعی که هنوز شام نخوردیم و وروجک‌ها اصلاً به روی خودشون هم نمیارن که یکم خسته شده‌اند شاید(!!!)! درست همون موفع اگه یکی یک بالش نرم  و یک جای خواب آروم رو بهم نشون بده می‌خوابم تا خود صبح! دلم خواب می‌خواد.
ولی خوب چیکار کنم که نمی‌شه سه تا بچه  (سارا و علی و سردسته‌شون هم باباشون!!) تنها ول‌شون کرد که به هیچ وجه با هم سازش ندارند و در حد یک زلزله 10 ریشتری خونه رو می تکونن!
 بعد تا شام بخوریم و جمع کنم و اگه حوصله بود بشورم و بچه‌ها رو بخوابونم و یه‌کم هم غر بزنم از اسباب‌بازی‌هایی که به خاطر تاریکی اتاق هی می‌رن زیر پاهام و پاهام درد می‌گیره! می‌شه ساعت 12 شب!
حالا اگه مهتاب خانم خوابش برد منم خوابم می‌بره!
بی‌خواب می شم تا خود صبح!
صبح هم که من می خوام بخوابم این دوتا بیدار می شن! یکی‌شون آب می‌خواد و یکی‌شون نون!
دوباره یکی‌شون می‌زنه زیر گریه که دیگه نمی تونم راه برم! چرااااااا؟ آخه خیلی گشنمه!(سارای شکمو اینا رو میگه!!)
اون یکی هم میاد غر می‌زنه که بیبین هوا روشن شده چقد می‌خوابی؟(علی آقا مرد کوچک)!
این روزها هم به خاطر ماه رمضون خواب ندارم کلا@! البته از وقتی سحرها این دو تا جوجه رو بیدار می کنم صبح هم یکم بیشتر می‌خوابن و من هم کمال استفاده رو می برم!
 ولی باور کنید هییییییییییییییییییییچ چی خواب شب نمی شه!

علی و سارا در شب قدر

منتشر شده در وبلاگ نماز شد :::

کارگر خوب می خواین من در خدمتم!

تصمیم دارم سنتی خونه رو تمیز کنم! اینکه می گم سنتی یعنی با بدون جاروبرقی !
با جاروی دستی از اینایی که وقتی از شمال می اومدم خریده بودم!
خونه رو جمع و جور می کنم و از اتاق کوچیکه مشغول جارو کردن می شم!
سالن و رو هم جارو کشیدم و حالا می رم سمت اتاق بچه ها!
یهو می بینم علی و سارا به بهترین شکل اتاق رو از انواع سی دی و کتاب و عروسک و ... تزئین کردند البته به سلیقه خودشون!
خسته بودم و تشنه و نمی دونم چرا از صبح سرگیجه و تهوع هم داشتم!
سرشون داد می زنم که چرا اینا رو ریختید؟! مگه نمی بینید دارم جارو می زنم! زود جمعشون کنید!!!
علی خیلی خونسرد دستاش رو می ذاره روی گوشش و چشماش رو هم می بینده و صداش که نازک است نازکترش می کنه و میگه: صدات رو بلند نکن ، یواش تر بگو سرم درد گرفت!
سارا هم که چادر گلی گلی اش رو سرش کرده بدون اینکه به من نگاهی بکنه به علی می گه: داداشی، عزیزم بیا جمعشون کنیم کارگرمون می خواد جارو بزنه اینجا رو!