خسته ام...

 

لاتقنطوا من رحمة الله...

آذربایجان!!!

 

فکرم همه اش توی آذربایجان است!
شانه هایم درد می کند!
شاید آذربایجانم است که درد می کند...

نشمیل


نوشته :براي سلامتي برديام دعا نكنيد ...
نفسم بند آمده
دستانم یخ شده
باور کنم؟؟؟؟؟؟
 اشک هایم مجال نمی دهند که برایت سر سلامتی بنویسم!
دیوانه ای شدم! احساس می کنم یکی باید بیاد مرا آرام کند! دلداری ام بدهد!!!
هی کلمه ها رژه می روند تا بهترین و آرامترین حرفها را برایت بنویسم ولی به هیچ چیز قانع نمی شوم!
این حرفها و کلمه ها ذهن به هم ریخته مرا آرام نمی کند چه برسد به ذهن توی مادر! توی مادر که همه لحظه هایت شده ........
نشمیل عزیز، آرام باش! آرام...
خدایا صبر را به دل این مادر بیانداز! خدا روح و روانش را آرام کن!

شماره قورباغه و علی شجاع!

یه زنبور تو دستشویی بود و سارا می‌ترسید.
علی شجاعانه رفت باهاش حرف زد که بره ولی نرفت!
اومد سراغ مامانش: مامان، شماره‌ی قورباغه رو نداری؟


پی‌نوشت:

علی می‌گه: بزرگ شدم می‌خوام بشم پدر لاک‌پشت‌های نینجا!


سارا

نماز مي خواند؛ زلال و معصوم.... سارا

ماه عزیز من، عزیزم بدار! ...

ماه دوست داشتنی من، دوستم بدار! دستم را بگیر و آرام و مودب مرا کنار این سفره بنشان و آداب میهمانی را یادم بده و آداب حرمت نگه داشتن این سفره و آداب خوب بودن را و آداب ادب داشتن را!

حس خوبی دارد این میهمانی!
حس برتری و بزرگی
حس لایق بودن نفس کشیدن برای او
یک حس ناب و خالص
پاکِ پاکِ پاک
حس عاشق شدن و دلبری کردن، ناز کردن، حس دوست داشتن! 
کنارش بی حال شدن تشنگی و ضعف! که همه ش یک خریدار دارد که هی دست نوازش می کشد بر سرت!
هی آرام آرام با تو کلمه به کلمه حرف می زند! آیه به آیه! هی تو رو به همه موجوداتش نشان می دهد! هی برای تو از عرش خودش ناز می خرد و ناز کش های مدهوش کننده اش را به یاری ات می فرستد، که کم نیاوری، که خم نشوی، که وسوسه خوردن جرعه ای اب قد نم دار کردن زبان هم به تو دست ندهد!
این روزها چشم دوخته ای به آسمان که اجازه بدهد که تعارف کند، که بفرما بگوید، که با نام زیبای خودش بسم الله بگوید، که قدرتش را باز به من و تو و همه ثابت بکند الله اکبر بگوید ، و تو کام برداری!
و تو کام برمی داری به یاد العطش گویان صحرای کربلا!