همبرگر با سس پتو...

گرسنه نیستم...

وقتی غذا نمی‌خواهم بهترینش هم که باشد می‌شود زهر مار!
مثل همین چیزبرگری که هرجا و هر وضعیتی باشم ، دوستش دارم
می شود همبرگر بی مزه و نیم‌پز شده و بی هیچ چاشنی‌ای...
که حس دوست نداشتنش را تو هم فهمیدی....
می‌شود بی خیالی همیشگی‌ات وقتی طفل یا خودش را به خواب زده یا به خواب رفته را بی روانداز رها می‌کنی و تمام وجودت را زیر پتوی نرم دوست داشتنی‌ات قایم می‌کنی و به جهنم آن طفل.

هفت ساله شدن... سارای ما!

به قلم مامانی


تولد سارا یه رویا بود!
ساراجان تولدت مبارک
هزار بار و هزاران بار مبارک

یادآوری روزهای پر از استرس و انتظار شیرین برای به دنیا آمدن سارا برام جالب بود و جالب­‌ترش که صبح که از خواب بیدار شدم باورم نمی شد که این پری زیبای کوچک کنار من خوابیده و با امروز 2191 روز از زندگی من متبرک شده با صدا و نگاه شیرینش!

فکر این که مستحق چنین هدیه و نعمتی از طرف خدای مهربون بودیم چنان غرق در غرور و شادی می شوم که  وصفش برای من غیر ممکن است. 

 این که خدا به  دو تا از بنده­‌هایش چنین رحمتی عنایت کند که هر لحظه با دیدن صورت معصوم و دوست­‌داشتنی­‌اش  و شنیدن صدای قشنگش  هزار بار الحمدالله گفتن هم برایش کم است و زبانم بند می­‌آید از شکر ...

به قلم بابایی
ساراجان!
خوش آمدی به روزان و شبان من!
اینجا همان­جا است که می­توان گفت: نورٌ علی نور!
صبح من با طلوع خورشيد چشم هاي تو آغاز مي شود...

تولدت مبارک

برای سارا

سارایی تو
یا نیلوفری که پیچیده بر درخت ِ کم بُنیه‌ی بید؟
              که نمی‌داند ذوق ِ آغوش ِ تو را باور کند
                               یا بادی که مدام دلهره می‌آورد
 
سنگ ِ سپیدی
زیر ِ نور ِ ماه
 تا گم نشود
میعاد ِ شبانه‌ی شعر و تماشا
 
**
دست در دست ِ باد ِ گره‌خورده در موهات
طی می‌کنم مسیر ِ اسطوره‌ای ِ گیسوانت را؛
                                                        گم و گیج!
چون اسبی رمیده از وحشت ِ گرگ‌ها
               در شب ِ زمستانی ِ تاریک
                                 در تنیدگی ِ جنگل
                                   بی‌ماه و فانوس
                                        بی‌امید ِ پیدا شدن...


فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

سلام ِ پس از این‌همه!

نوشتنم نمیاد!

حرف دارم زیاد، حرفهای زیادی که باید می نوشتم که ثبت بشوند از روزهای شاد سارا و مدرسه و علی و حس مردانگی ای که این روزها وقتی پا به مدرسه دخترانه می گذارد بهش دست می دهد.

از آموخته هایی که هر روز سارا یاد می گیرد و هی تند و تند برای من تکرار می کند و کیف می کند وقتی این حس برایش پررنگتر می شود که من ِ مادر بلد نبوده ام و حالا دخترک نازدانه ام به من یاد می دهد!

از اینکه یک روز با همه هیجان گفت: مامانی می دونی یکی از امامای ما زنده هستند؟ ما باید آدمهای خوبی باشیم و به هم مهربونی بکنیم و حرفهای خدا رو خوب گوش بدیم و هی باید برای امام زمان دعا کنیم تا خدا امام رو بفرسته پیش ما!

از اینکه امسال محرم روضه حضرت رقیه و حضرت علی اصغر رو وقتی گوش می داد ، ریز ریز اشک می ریخت!

از اینکه بلد شده نماز بخونه! بلد شده دعای فرج رو بدون غلط بخونه! اینکه بلد شده نامحرم نامحرمه، می خواد شوهر خاله ای باشه که خیلی دوسش داره یا می خواد مرد همسایه باشه!

از حرف های قشنگی که علی هی تند و تند یاد می گیره و برای من تکرار می کنه! از حیدر حیدر گفتن هاش وقتی تنهاست و با خودش می خونه!

از نوحه حضرت علی اصغر که اقای محمودکریمی خوندند و علی عاشقش شده و هی می‌خونه : چرا تو گهواره‌ت نمی مونی | به خدا می میرم از پریشونیِ | جیگر عمه هات برات خونه | راهی میدونی میدونی | بعد هی می گه: حرمله بمیری! حرمله بمیری!

از سنگ روی یخ شدن من و عباس آقا توسط این دوتا! از زیون بازی هاشون! از قلدر بازی های علی! از مظلوم واقع شدن سارا! از همه اتفاقات خوبی که هی در حال تکرار هستند و هی بر ناز کشیدن‌ها‌ی من از این سه تا ( باباشون رو می گم) ادامه داره!

ولی نوشتنم نمیاد!

از صفحه ایمیل و فیس‌بوک و بلاگفا و هرچیزی که مربوط به اینترنت می شه فراری ام!

 به قول دوست عزیزی می گفت: دچار تهوع اینترنتی شدی! راست می گفت! بد تهوعیه! معلوم نیست تا کی قراره با من بمونه!