نوشتنم نمیاد!
حرف دارم زیاد، حرفهای زیادی که باید می نوشتم که ثبت بشوند از روزهای شاد سارا و مدرسه و علی و حس مردانگی ای که این روزها وقتی پا به مدرسه دخترانه می گذارد بهش دست می دهد.
از آموخته هایی که هر روز سارا یاد می گیرد و هی تند و تند برای من تکرار می کند و کیف می کند وقتی این حس برایش پررنگتر می شود که من ِ مادر بلد نبوده ام و حالا دخترک نازدانه ام به من یاد می دهد!
از اینکه یک روز با همه هیجان گفت: مامانی می دونی یکی از امامای ما زنده هستند؟ ما باید آدمهای خوبی باشیم و به هم مهربونی بکنیم و حرفهای خدا رو خوب گوش بدیم و هی باید برای امام زمان دعا کنیم تا خدا امام رو بفرسته پیش ما!
از اینکه امسال محرم روضه حضرت رقیه و حضرت علی اصغر رو وقتی گوش می داد ، ریز ریز اشک می ریخت!از اینکه بلد شده نماز بخونه! بلد شده دعای فرج رو بدون غلط بخونه! اینکه بلد شده نامحرم نامحرمه، می خواد شوهر خاله ای باشه که خیلی دوسش داره یا می خواد مرد همسایه باشه!
از حرف های قشنگی که علی هی تند و تند یاد می گیره و برای من تکرار می کنه! از حیدر حیدر گفتن هاش وقتی تنهاست و با خودش می خونه!
از نوحه حضرت علی اصغر که اقای محمودکریمی خوندند و علی عاشقش شده و هی میخونه : چرا تو گهوارهت نمی مونی | به خدا می میرم از پریشونیِ | جیگر عمه هات برات خونه | راهی میدونی میدونی | بعد هی می گه: حرمله بمیری! حرمله بمیری!
از سنگ روی یخ شدن من و عباس آقا توسط این دوتا! از زیون بازی هاشون! از قلدر بازی های علی! از مظلوم واقع شدن سارا! از همه اتفاقات خوبی که هی در حال تکرار هستند و هی بر ناز کشیدنهای من از این سه تا ( باباشون رو می گم) ادامه داره!
ولی نوشتنم نمیاد!
از صفحه ایمیل و فیسبوک و بلاگفا و هرچیزی که مربوط به اینترنت می شه فراری ام!
به قول دوست عزیزی می گفت: دچار تهوع اینترنتی شدی! راست می گفت! بد تهوعیه! معلوم نیست تا کی قراره با من بمونه!