نون آور کوچک خانه ما!

به باباش می گه: برای من کامکلره (کامپیوتر) بخر! خودم سی نی( سی دی) مو بزارم کار کنم!

هیچ!

نه اینکه روزه سکوت گرفته باشم ها! نه

باور کنید اصلا حرفم نمیاد!

تا کی!؟ نمی دونم!

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

عید بزرگی است اگر به بزرگی رمضان رسیده باشم!


اندر حکایت خانه ما!

*شب نوزدهم حین برگزاری مراسم قرآن سرگرفتن علی خوابیده سارا بیدار:از وقتی رسیدیم به علی به علی! سارا هم یک خط در میان می گفت حالا من حالا من!عباس آقامون هم برای اینکه بک وقتی دل دخترش نشکنه بعد از تمام شدن مراسم قران رو دوباره روی سرش گذاشت و یه چند باری گفت به سارا به سارا! 

سارا هم تندی اسم دوست و آشنا فک و فامیل رو می گفت که اسم اونا رو هم بگه! حالا عاطفه! نگانه(یگانه) عزیز! آقاجون و ...

شب بیست و یکم سارا خوابیده بود و علی بیدار:وقتی به علی به علی رسیدیم علی با همه خشمی که می تونست نشون بده حمله کرد سمت آقای انصاریان که داشت می گفت به علی به علی!که نننننننننننننه علی منم توو نه !

شب بیست و سوم جفتشون بیدارن:
البته ریا نباشه وقتی گریه می کردیم اول علی پشت سرش هم سارا میومدند که: مامانیییی گییه نه! نتشس علی هشست! سارا هم دستمال میاورد!

**

کف آشپزخونه ما یه موکت صورتیه! این یعنی اینکه هر چیزی بریزه کف آشپزخونه رسما بیچاره ام!

قوطی رب بالای ماشین لباسشویی و م شمغول آشپزی! علی آقا هم از هر چیز صافی می ره بالا مشغول بالا رفتن از ماشین بوده که قوطی رب می افته کف اشپزخونه!

به تنها چیزی که فکر می کردم اون لکه ی قرمز به جا موند هاز اون همه رب پخش شده روی زمین بود. داد زدم تو خواب نداری بچه!

می ره بین من و باباش و دستاش رو با حالت تاسف روی هم می زنه و نچ و نچ م یکنه که بابا بیا ببین چی شده!

باباجونش هم کلا خلق شده اند برای دفاع کردن بی دلیل و بی منطق از بچه هاشون! می گه: چیزی نیست که برو خدا رو شکر کن در قوطی رب دستش رو نبرید!

***میام یه دوری توی هال می زنم می بینم آقا نشسته همه خودکار و ماژیک و ران نویس ها رو برداشته گذاشته جلوی خودش و داره یکی کی بازشون می کنه و می کشه به فرش!

آروم خیلی آروم می زنم به پشتش و می گم: بده به من با این بابای بی خیالت!

بر می گرده می گه : علی بابا نیشست!


الهی و ربی من لی غیرک!

شب قدر هم نزدیکه! خیلی نزدیک ! یعنی همین امشب!

می خوام با خودم رو راست باشم! از اینکه ناشکر نباشم!

از همه نعمتهای خدا اگر همه اش رو نداشته باشم اکثریتش رو دارم!

پدر و مادری که همیشه برای نزدیک شدن به خدا هر کاری برام کردند و من امشب حق سنگینی روی شونه هام احساس می کنم برای پاس داشتن این همه  مهربونی و یاد دادن به این اینکه شب قدر رو قدر بدارم!

سلامتی ای که هرچقدر هم شاکر باشی کم است و کم است و کم!

همراه زندگی ام که همیشه عاشق بودم و بوده و انشالله خواهیم بود!

و بچه هایی سالم انشالله صالح  و زندگی که می دانم و ایمان دارم و اعتقاد دارم و شهادت می دهم که همه اش از لطف و کرم خداست! که اگر نبود اینچنین نبود!

خدایا! در این شبهای پرعظمتت برسان کسی که باید برسد و بگیرد دستان پر از اضطراب ما را!

خدایا مقدرات امسال ما را سلامتی و تعجیل و دیدن روی مولایمان قرار بده و سربلندی ما را دوری از گناه  و معصیت بگردان!

به قول دوستی  احساس می کنم این بار توی مهمونی خدا یا خوابم یا میل ندارم.

خدایا کاری کن وقتی داشتی سفره ات رو جمع می کردی منم دستم پر باشه.

مردی شده واسه خودش!

نماز صبح رو خوندم! می رم که انشاالله بعد از 24 ساعت بی‌خوابی بخوابم!

موبایلم دم دست نیست و حوصله گشتن ندارم!

عباس آقا ! بی‌زحمت یه زنگ بزن ببینم گوشی کجاست!

صدای زنگ گوشی بلندمی شه! زیر تشک علی آقاست!

رد تماس می‌کنم!

خانم اپراتور هم بلافاصله می‌گه: مشترک مرود نظر مشغول می باشد!

سارای مهربان من هم که بیدار شده بود و با ما سحری خورده بود داشت با باباجونش نماز می خوند ترسید و زد زیر گریه! که چی؟! از صدای اون خانمه پشت خط تلفن ترسیده!

علی آقامون اینا هم فکر کنم پادشاه هفتم رو در حال خواب دیدن بود که با صدای گریه سارا! بدون اینکه چشم باز کنه و توی همان حالت خواب  می گه:

آبجی نتس! پیشی بولو ! اهه!( آبجی نترس! پیشی برو! اهه!)

با چشمانی گرد از غیرت‌ورزی این برادر غیور به وجد می آییم!


پی‌نوشت:

ریا نباشه خواستم تا اذون می‌شه دو رکعت نماز قضا بخونم! این کار رو هم کردم! ولی وقتی سلام نماز رو دادم یام اومد اصلا وضو کی گرفته بودم؟!

سفره‌ی خانه ما!

سفره‌ی خانه ما!