هفت ساله شدن... سارای ما!

تولد سارا یه رویا بود!
ساراجان تولدت مبارک
هزار بار و هزاران بار مبارک
یادآوری روزهای پر از استرس و انتظار شیرین برای به دنیا آمدن سارا برام جالب بود و جالبترش که صبح که از خواب بیدار شدم باورم نمی شد که این پری زیبای کوچک کنار من خوابیده و با امروز 2191 روز از زندگی من متبرک شده با صدا و نگاه شیرینش!
فکر این که مستحق چنین هدیه و نعمتی از طرف خدای مهربون بودیم چنان غرق در غرور و شادی می شوم که وصفش برای من غیر ممکن است.

این که خدا به دو تا از بندههایش چنین رحمتی عنایت کند که هر لحظه با دیدن صورت معصوم و دوستداشتنیاش و شنیدن صدای قشنگش هزار بار الحمدالله گفتن هم برایش کم است و زبانم بند میآید از شکر ...
به قلم بابایی
ساراجان!
خوش آمدی به روزان و شبان من!
اینجا همانجا است که میتوان گفت: نورٌ علی نور!
تولدت مبارک

برای سارا
سارایی تو
یا نیلوفری که پیچیده بر درخت ِ کم بُنیهی بید؟
که نمیداند ذوق ِ آغوش ِ تو را باور کند
یا بادی که مدام دلهره میآورد
سنگ ِ سپیدی
زیر ِ نور ِ ماه
تا گم نشود
میعاد ِ شبانهی شعر و تماشا
**
دست در دست ِ باد ِ گرهخورده در موهات
طی میکنم مسیر ِ اسطورهای ِ گیسوانت را؛
گم و گیج!
چون اسبی رمیده از وحشت ِ گرگها
در شب ِ زمستانی ِ تاریک
در تنیدگی ِ جنگل
بیماه و فانوس
بیامید ِ پیدا شدن...









