من و خوابی که نمیدانم کجاست!
ولی خوب چیکار کنم که نمیشه سه تا بچه (سارا و علی و سردستهشون هم باباشون!!) تنها ولشون کرد که به هیچ وجه با هم سازش ندارند و در حد یک زلزله 10 ریشتری خونه رو می تکونن!
بعد تا شام بخوریم و جمع کنم و اگه حوصله بود بشورم و بچهها رو بخوابونم و یهکم هم غر بزنم از اسباببازیهایی که به خاطر تاریکی اتاق هی میرن زیر پاهام و پاهام درد میگیره! میشه ساعت 12 شب!
حالا اگه مهتاب خانم خوابش برد منم خوابم میبره!
بیخواب می شم تا خود صبح!
صبح هم که من می خوام بخوابم این دوتا بیدار می شن! یکیشون آب میخواد و یکیشون نون!
دوباره یکیشون میزنه زیر گریه که دیگه نمی تونم راه برم! چرااااااا؟ آخه خیلی گشنمه!(سارای شکمو اینا رو میگه!!)
اون یکی هم میاد غر میزنه که بیبین هوا روشن شده چقد میخوابی؟(علی آقا مرد کوچک)!
این روزها هم به خاطر ماه رمضون خواب ندارم کلا@! البته از وقتی سحرها این دو تا جوجه رو بیدار می کنم صبح هم یکم بیشتر میخوابن و من هم کمال استفاده رو می برم!
ولی باور کنید هییییییییییییییییییییچ چی خواب شب نمی شه!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۰۳ ساعت توسط فاطمه
|