خودت به خودت کمک کن با چشم درد!
علی پیروزمندانه و دلیرانه بالای سرم نشسته بود و خودش رو تشویق میکرد! من هم گوشی موبایل یا همون تلفن همراه رو برداشتم و چشمهام هم انگاری با ابر بهار رفیق شده بودند!
خیلی درد دارم و بخصوص نیم کره پایین کاسه چشم (!!!)
- سارا به خاطر اینکه دیشب رو مهمان داشتیم و هر چه اصرار کردیم که بچه بخواب صبح باید بری مهد! بچه روز اولته! گوش نکرد و تا پاسی از شب مثل یک و نیم شب بیدار ماند و صبح هم که بیدار نشد و نرفت به مهد!
این یعنی مکافات ما برای بردن سارا به مهد!
خونه رو مرتب میکردم و نیمنگاهی هم به قد و بالای سارا میاندازم و دلم میخواهد بخورمش!
می گم سارا مامان جون به من کمک میکنی؟
حبتن(حتما) که کمک میتنم(کنم)!
ممنون دخترمَ من اینا(ریخت و پاش های سارا و علی و باباشون) رو جمع میکنم تو هم عروسکاتو بزار تو قفسه!
باشه(با ناز دخترونه)
دو تا از عروسکاش رو ورداشت و گذاشت تو قفسه و رو کرد به من که:
مامانی من به تو کمک کنم خسته میشم خودت به خودت کمک کن!

