هیچکس تنها نیست۰۰۰

بعد از مدتها اومدم بگم که من می خواهم سیم کارتم رو عوض کنم 

چون می خوام اوضاع کار و بارم خوب بشه

پ ن : از لحاظ تاثیرپذیری از تبلیغ همراه اول از تلویزیون!

یاس تنها یک سحر مهمان است...

ازل برای ابد ملک لایزالش بود
چه فرق می‌کند آخر که چند سالش بود

حریم عرش خدا بود سقف پروازش
تمامْ وسعت عالم به زیر بالش بود

هم‌او که خون خدا را به شیر خود پرورد
بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود

پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
چراغ کوچه شب قامت هلالش بود

زمین شب‌زده را رشک آسمان می‌کرد
اگر فراتر از آن خطبه‌ها مجالش بود

::
{امید مهدی‌نژاد}

این انصاف نیست...


دلم هی تند و تند برای تمیزی در و دیوار خانه تنگ می‌شود...
کاش علی و سارا می‌فهمیدند برای این بوی خوب و حس خوب خیلی به خودم زحمت داده‌ام و دلم می‌خواهد حداقل‌ش یک ساعتی در این تمیزی لم بدهم و پا روی پا بگذارم و یک لیوان چای بخورم و بعد چشمانم را ببندم و هر وقت هم دلم خواست باز کنم و باز لذت ببرم و ...
اما حیف ... همین که می‌خواستم لذت ببرم از تمیزی دیدم همه چیزهای جمع و جور شده دوباره همه جا ولو است...

خوبم...

بعضی وقت‌ها گریه هم حتی آرامم نمی‌کند...

ما مسافر کويريم کی مياد ستاره چينی؟



        «قسم به ستاره هنگام كه فرود آيد»سوره نجم
قسم به شب كه ستاره فرود آيد
قسم به آسمان كه شب كه ستاره فرود آيد
«قسم به شب تار، هنگامي كه روي تاريك گرداند»سوره تکویر

  ابتدای شامگاه چهلودوم پاییز در سکوت آسمان و شلوغ اتوبوس و جاده‌ی تهران به سمت بیابان خدا در اطراف گرمسار.

جاده به عقب می رفت و ما تهران را به سمت شهر همسایه کویر، پیشوا، در 45 کیلومتری تهران پیش می‌راندیم؛که دهخدا نوشته:
«پیشوا امامزاده جعفر قصبه‌ای جزء دهستان بهنام سوخته بخش ورامین است، سکنه آن فارسی‌زبان هستند و آب آنجا از قنات ورامین و محصولات آن غلات و صیفی، باغات و چغندر قند است. منطقه پیشوا بخشی از دشت ورامین است.»

ورود به تاریکی کویر...

جاده خاکی بود و اتوبوس مضطرب میراند؛ بالا و پایین و چپ و راست!
  کمکم هوای کویر وزیده می‌شد به درون اتوبوس و وهمی گنگ به دل مسافران راه می یافت. افق دید ما  چراغ جلوی اتوبوس بود و و نور دوری که به افق غربی کویر پاشیده بود که ظاهراً گرمسار بود و تخیلات همسفران خوش‌فکر! (کسی تا به حال به این سمت نیامده بود.)

بعد از گذشتن از ایست و بازرسی و ورود به پارک ملی کویر، قرآن کوچکم را باز کردم که بخوانم اما راننده برای تمرکز بیشتر به جاده ی روبه رو، چراغ داخل را خاموش کرد و نور قرمز غالب شد. قرآن را بستم و رفتم توی ذهنم و مرور کردم: «هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُکُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ » سوره یونس

 خواب در حوالی چشمانم شروع کرده بود به چرخیدن. سرم را به شیشه تکیه دادم و با چشمان نیمه باز خیره شدم به نور ِدور ِ غرب و گهواره‌ی بی‌هنجار اتوبوس ؛ بالا و پایین و چپ و راست...

 رسیده شدیم.

 وقتی اتوبوس؛خسته و خاکی، بعد از سه یا چهار ساعت ما را پیاده کرد جلوی دروازه کاروانسرای قصر بهرام در پارک ملی کویر ، بوی خوش تاریخ  بود که پیچیده بود:

قصر بهرام

«قصر بهرام کاروانسرای مربع شکل متعلق به عهد صفویه می‌باشد که از دیوارهای بلند با چهار برج نیم دایره تشکیل شده است.
 این کاروانسرا به دستور شاه عباس صفوی و بر سر سه راهی اصفهان، خراسان و مازندران بنا نهاده شده است.
 قصر بهرام از سنگ ساخته شده و دارای 4 ایوان و 24 حجره می باشد. شترخوانها یا اسطبل های این کاروانسرا به گونه ای تعبیه شده اند که کاملا در پشت اتاق ها قرار می گیرند.
 آب مصرفی این کاروانسرا از چشمه سیاه در 5/7 کیلومتری قصر، توسط آبراهه سفید رنگی که از سنگ تراشیده شده، منتقل می شده است.»

پیاده که شدم سرم گیج ِآسمان رفت. برای من که در سرزمینی زندگی کرده ام که همیشه ابر و بخار خزری آسمان اش را پوشانده  دیدن این آسمان و این همه ستاره و این همه ستاره! چیز غریبی بود
آن همه هیجان را نمی توانستم پنهان کنم .

چشم از آسمان برداشتم  هوای سرد کویر را با نفسی عمیق به درونم راه دادم «فَارْجِعِ الْبَصَرَ»سوره ملک دوباره نگاه کن!؛ «آیا هیچ شکاف و خللى مشاهده مى‌کنى ؟!» سوره ملک 
برده شدن به امتداد روشن تماشای ستارگان هفت آسمان و هفت دريای بی ساحل!

«قُلْ مَن رَبُّ السَّماوَاتِ السَّبْعِ»سوره مومنون
  و گفته شدن :
« اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ »سوره طلاق

روی پاهایم چرخیدم که آسمان بچرخد با آن همه ستاره توی چشم‌هام.

ستارگان،
 که اگر به شمارش دعوتشان شوی
نفس کم‌می‌آوری از آن همه نور و زيبايی!
که تمام نمی‌شود که نمی‌شود
يک تا هزار شمردنت

یا نور یانور یا نور

و خسته که می‌شوی اولين جا که سرمی‌گذاری
دوباره شروع می‌شود
از يک تا هزار هزار

يا نور  و يا اين همه ستاره!

نگاه هم‌سفران نیز گم‌شده‌بود در حیرت این همه چراغ آویخته به تاریکنای مخملی آسمان؛  «وَزَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ»سوره فصلت

و قدم گذاشتیم بر زميني كه دورترها، پدرانمان با ستوران‌شان سينه كوير را به مقصد حالاي ما شكافته‌اند و شب گوش به داستان  هشت‌بهشت صبح مي‌كردند.

آمده بودیم به دیدار آسمان و لحظه بارش شهابی که :«و اینکه ما آسمان را جستجو کردیم و همه را پراز محافظان قوى و تیرهاى شهاب یافتیم» سوره جن

«قسم به آسمان كه در آن راه‌هاي بسيار است»

ما خیره به زیبایی شهاب‌هایی که می‌گذشتند و آرزوهایی که روانه آسمان می‌کردیم و در پس پرده « إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِينٌ» سوره حجر «مگر آن کس که دزدانه گوش فرا دهد  که  شهاب مبین(آشکار) او را تعقیب مى کند (و مى‌راند).»

***

آن شب ،  بیدار و خیره به چشم‌های زیبای خدا تا نماز صبح بیدار ماندیم و بعد از سلام به آفتاب و فرشتگانی که درهمراهیاش نور به عالم هدیه می کردند پای در راه بازگشت گذاشتیم.
 
در بازگشت هیچ‌کس نپرسید چرا کوله‌پشتی‌ام  اینقدر چاق و سنگین شده است و هیچ‌کس ستاره‌هایی که با خودم به تهران آوردم و به سقف اتاق خوابم آویختم ندید!
 
این متن رو قبلا توی وبلاگ قبلیم گذاشته بودم:::

بابی انت و امی و نفسی و اولادی لک الفدا یا رسول الله

از تو نگاه شاعران رنگ به رنگ می شود
اسم شما که می رسد شعر قشنگ می شود



ماه عزیز من، عزیزم بدار! ...

ماه دوست داشتنی من، دوستم بدار! دستم را بگیر و آرام و مودب مرا کنار این سفره بنشان و آداب میهمانی را یادم بده و آداب حرمت نگه داشتن این سفره و آداب خوب بودن را و آداب ادب داشتن را!

حس خوبی دارد این میهمانی!
حس برتری و بزرگی
حس لایق بودن نفس کشیدن برای او
یک حس ناب و خالص
پاکِ پاکِ پاک
حس عاشق شدن و دلبری کردن، ناز کردن، حس دوست داشتن! 
کنارش بی حال شدن تشنگی و ضعف! که همه ش یک خریدار دارد که هی دست نوازش می کشد بر سرت!
هی آرام آرام با تو کلمه به کلمه حرف می زند! آیه به آیه! هی تو رو به همه موجوداتش نشان می دهد! هی برای تو از عرش خودش ناز می خرد و ناز کش های مدهوش کننده اش را به یاری ات می فرستد، که کم نیاوری، که خم نشوی، که وسوسه خوردن جرعه ای اب قد نم دار کردن زبان هم به تو دست ندهد!
این روزها چشم دوخته ای به آسمان که اجازه بدهد که تعارف کند، که بفرما بگوید، که با نام زیبای خودش بسم الله بگوید، که قدرتش را باز به من و تو و همه ثابت بکند الله اکبر بگوید ، و تو کام برداری!
و تو کام برمی داری به یاد العطش گویان صحرای کربلا!

اربعین

چهل سال پیرتر شده

در این چهل روز

زینب<<<

زبان، درنده اى است که اگر رها شود، گاز مى گیرد.

باور کنید هنوز خسته ام!
کمی هم بی حوصله!
کمی هم عصبی!
کمی زیاد هم کینه عده ای را در دل پرورش می دهیم!
کمی هم هر روز نمک و فلفل و زردچوبه این کینه را اندازه می گیریم که زیادی بی مزه نشود!
دلم برای این همه سادگی خودم می سوزد!
این روزهای من ناآرام است ولی در کل خوبم!
ناآرامیم را به مرور حل می کنم تا یادم بماند که ...
دوست داشتم اینجا بنویسم تا برای بعدهایم به جا بماند و یادم باشد که چه شد که این کینه این هم عمیق شد! این همه تاریک شد! این همه سرد شدم! این همه بی خیال همه روابط شدم! این همه بی ارزش شده اند! گاز گرفته شدم....
ولی جنس خودم را خودم می شناسم! آدم این حرفها نیستم که بگذارم بقیه بدانند چه شد! نا سلامتی خیر سرمان .... بگذریم!
باید یاد بگیرم که به بچه هایم یاد بدهم که به قیمت له شدن خودشان احترام طرف مقابل را نگه ندارند! حالا این طرف مقابل می خواهد هر کسی باشد! هرکسی!


پ ن: عنوان:

امام على علیه السلام : اَللِّسانُ سَبُعٌ إِن خُلِّىَ عَنهُ عَقَرَ.
زبان، درنده اى است که اگر رها شود، گاز مى گیرد.
نهج البلاغه، حکمت ۶۰

روضه دهم

  سری به نیزه بلند است در برابر زینب/خدا کند که نباشد سر ِ برادر زینب!

حالا برای نوشتن روز دهم نه کلمه‌ای یاری می‌کند نه دلی!
حسین(علیه‌السلام) ِ شهید!
عباس(علیه‌السلام) ِ شهید!
زینب(علیهاالسلام) ِ اسیر!
کاروان سوخته...
در قرآنش فرموده: واتممناها بعشر...
عاشورا...

ادامه نوشته

روضه نهم

1

کسی در تاریکی ِ شب
میخ ِ خمیه‌ها را
وارسی می‌کند

 

2
برادری هم برای خودش عالمی دارد!
برادر بخواهی مثال بزنی عباس(علیه‌السلام)!یعنی تمام کرد ماجرا را در قبال حسین(علیه‌السلام)!

------------------------
3

روز عاشورا عباس نگاه کرد، دید همه شهید شدند؛ بنی هاشم هم شهید شدند. مجلسی می‌نویسد: «فَلَمّا رَأَی العَبّاسُ وَحدَةَ أخیهِ الحُسَین»، وقتی ابوالفضل"ع" دید برادرش تک و تنها مانده است، آمد به خدمت برادر و اجازه خواست. گفت: «هَل لی مِن رُخصَة؟»؛ اجازه می‌دهی بروم میدان؟ می‌نویسند: «فَبَکی الحُسَینُ علیه السَّلام». امام حسین"ع" شروع کرد به گریه کردن. به او فرمود: « أنتَ صاحِبُ لِوائی». برادر! تو علمدار منی؛ اگر تو بروی دیگر چه می‌ماند برای من؟ می‌دانید ابوالفضل"ع" چه جواب داد؟ فرمود: «قَد ضاقَ صَدری»؛ حسین جان! سینه‌ام تنگی می‌کند؛ دیگر نفس نمی‌توانم بکشم؛ چقدر صبر کنم؟ «وَ سَئِمتُ مِنَ الحَیات»؛ دیگر از این زندگی بیزارم. امام حسین"ع" به او گفت اگر این طور است، برو برای بچه‌ها کمی آب تهیه کن.

ابوالفضل"ع" اول آمد و با دشمن صحبت و اتمام حجت کرد. وقتی برگشت، دید صدای العطش بچه‌ها از خیمه‌ها بلند است. آماده شد و به سمت شریعه رفت. وارد شریعه شد، مَشک را پر از آب کرد، دستها را برد زیر آب و آب را آورد به سمت دهان. می‌نویسند: «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین علیه السَّلام». به یاد تشنگی برادر افتاد. آب را بر روی آب ریخت. از شریعه بیرون آمد و حرکت کرد؛ دارد در نخلستان می‌آید که ظالمی آمد و ضربه‌ای به دست راست ابوالفضل"ع" زد؛ یعنی همان دستی که مشک آب را با آن حمل می‌کرد. ابوالفضل"ع" این جملات را گفت: «وَاللهِ اِن قَطَعتُموا یَمینی، اِنّی أُحامی أبَداً عَن دینی». یعنی من دست از دینم بر نمی‌دارم، من دست از حق بر نمی‌دارم.

بند مشک را به شانه چپ انداخت و ادامه داد. یک ظالم دیگر آمد و دست چپ را هدف گرفت. ابوالفضل"ع" مشک را به دندان گرفت. تیری آمد و اصابه به مشک کرد و آبها ریخت. می‌نویسند: «فَوَقَفَ العَبّاسُ علیه السَّلام». اینجا دیگر ایستاد و به حرکت ادامه نداد. چرا؟ چون تمام همِّ او این بود که آب را به خیمه‌ها برساند؛ اما دیگر آبی در مشک ندارد...

اینجا کاری کردند که ابوالفضل"ع" از مَرکب به زمین آمد. من نمی‌گویم چگونه به زمین آمد؛ اما وقتی به زمین آمد، صدایش بلند شد: «یا أخاهُ! أدرِک أخاک»؛ برادر! برادرت را دریاب. می‌نویسند حسین"ع" خودش را با عجله رساند و آن وضع و آن صحنه را دید...

------

1 و 2: از عباس آقا

3: برگرفته از وبلاگ اقای دژاکام!

پ ن:

روضه هشتم

پسرم بعد از تو خاک بر سر دنیا...

اما چه روبه‌رو شدني ! پسري زخم خورده، مجروح، خون‌آلود و لب‌ها از تشنگي به سان کوير عطش ديده و چاک‌چاک؛ با پدري که انگار همه‌ي دنياست و همين يک پسر.
سوار من، دلاور من، علي اکبر من، از من فرود آمد و بال بر زمين گسترد تا پاهاي به پيشواز آمده‌ي پدر را ببوسد. امام نيز با همه‌ي عظمتش بر زمين نزول کرد. دو دست به زير بغل‌هاي پسر بود و او را ايستاند و در آغوش گرفت. احساس کردم بهانه‌اي به دست آمده تا امام اين دردانه‌ي خويش را گرم در آغوش بگيرد و عطشي را که از کودکي فرزند، تاکنون تاب آورده است، فرو بنشاند.
اما علي اکبر نيز کم از پدر نيازمند اين آغوش نبود. تشنه‌اي بود که به چشمه‌سار رسيده بود ... و مگر دل مي‌کند؟
ناگهان شنيدم که با پدر از تشنگي حرف مي‌زند و  ... آب

نويسنده: سيدمهدي شجاعي


ادامه نوشته

روضه هفتم

دست تو سوی خدا بود اگر می دیدند

امام باقر علیه السلام فرمود:  اُصیبَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ عَلیهما السلام وَ وُجِدَ بِهِ ثَلاثُمِائةٍ وَ بِضْعَةٌ وَ عِشْرُونَ طَعْنَةً بِرُمْحٍ أوْ ضَرْبَةٍ بِسَیْفٍ أوْ رَمْیَةً بِسَهْمٍ فَرُوِیَ إنَّها کانَتْ کُلُّها فی مُقَدَّمِهِ لِأنَّهُ کانَ لا یُوَلّی .

( هنگامی که آن مصائب ناگوار بر حسین علیه السلام وارد آمد بر پیکر وی سیصد و بیست و اندی ضربه نیزه و شمشیر و تیر یافت شد و روایت شده است که همگی این جراحتها از مقابل آن حضرت بوده است زیرا که حسین علیه السلام هیچ گاه [ به دشمن ] پشت نمی‌کرد

پ ن: پوستر از سیدمحسن حسینی

روضه ششم

حسین در جان مومنان!


قال النبي صلی الله: ان للحسين في بواطن المؤمنين معرفهٌ مكتومة

همانا از حسین(ع) در درون مؤمنان، معرفت ِ پنهانی است.

الخرائج والجرائح ج : 2 ص : 842

روضه پنجم

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
 

يکي از دوستان شيخ رجب علي خياط نقل مي‌کند که : همراه ايشان به کاشان رفتيم، عادت شيخ اين بود که هرجا وارد مي‌شد به زيارت اهل قبور مي‌رفت هنگامي که وار قبرستان کاشان شديم .
شيخ گفت:«السلام عليک يا اباعبدالله (ع)» چند قدم جلوتر رفتيم فرمود:«بويي به مشامتان نمي‌رسد؟»
گفتيم :«نه! چه بويي؟»فرمود:«بوي سيب سرخ استشمام نمي‌کنيد؟»
گفتيم :«نه!»
قدري جلوتر آمديم و به مسئول قبرستان رسيديم ،جناب شيخ از او پرسيد:«امروز کسي را اينجا دفن کرده‌اند؟»
او پاسخ داد:«پيش پاي شما فردي را دفن کرده‌اند» و ما را سر قبر تازه‌اي برد. در آنجا همه ما بوي سيب سرخ را استشمام کرديم .
پرسيديم :« اين چه بويي است؟»
شيخ فرمود :«وقتي که اين بنده خدا را در اين جا دفن کرده‌ند وجود مقدس سيدالشهدا (ع) تشريف آورده‌اند اينجا و به واسطه اين شخص عذاب از اهل قبرستان برداشته شد».


پ ن :

سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین(ع) که روز عاشورا با وی بود
هرکس طالب عطر آن سیب باشد آنرا سحرگاهان درحرم حضرتش خواهد یافت.
منبع پ ن را نمی دانم ولی امیدوارم موثق باشد!

روضه چهارم

عطش محبت -حاج اسماعیل دولابی

وقتي كه امشب يا فردا  خبر به شما مي‌رسد و بچه‌ها مي‌گويند كه از امروز در كربلا آب را بر اهل بيت(عليه‌السلام) بستند؛ خبر بالاخره به قلوبتان مي‌خورد يا پيش از اين خورده است.

شيعه هول مي‌كند. هول، غير ترس است و خيلي مشكل است. اگر آدمي از هول افتاد و يك مرتبه جان داد، زياد نيست. تازه آب را بسته‌اند و هنوز تشنه نشده‌اند. تازه مي‌خواهند آب را ببندند؛ شيعيان و دوستان اهل بيت(عليه‌السلام) هول مي‌كنند.

فردا صبح آثار هول و وحشت در اين مذهب- هر كجا كه باشند- هست. يعني به قلب طبيعي و خلقي‌مان سرايت مي‌كند. مگر آنكه فرد، توجه نداشته باشد و اشعار را بگويند و گوش بدهد و رد شود. والا اگر به دل بخورد، هول و وحشت مي‌كند. چطور وقتي مي‌گويند فردا چنين و چنان مي‌شود، آدمي براي آب و نان دنيا وحشت مي‌كند؟ 

آب را بر اهل بيت(عليه‌السلام) بسته باشند و آدمي هم يقين داشته باشد كه الان كربلاست- همه ما و مؤمنين و مؤمنات در كربلا هستيم و الان هم عاشورا است- آن وقت بگويند آب را بستند؛ به همين سادگي؟

آب هم از هر جور باشد؛ آب ظاهري باشد يا آب معنوي و تشنگي براي راه خدا باشد. آيا الان اهل مملكت شيعه، تشنه آن نيستند كه به امام حسين (عليه‌السلام) نزديك شوند؟ بيشتر، آن تشنگي است كه اين تشنگي را هم در كنارش مي‌گذارند. براي شيعيان  كه آن تشنگي است. آنها در درياي غيب بودند و از عالم  غيب، سيراب بودند؛ در ظاهر آب نداشتند. ولي ما در هر دو سر نشسته‌ايم؛ هم تشنه آب دنياييم كه مبادا آب را ببندند و هم وحشت داريم كه نكند از كربلا محروم بمانيم. به ظهر عاشورا و آن زماني كه كار تمام مي‌شود نرسيم و خداي نخواسته نيمه كاره از اين دنيا برويم. اين هم تشنگي و عطش است.

خداوند عطش محبت، نصيب‌تان كند كه وقتي بگيرد ريشه هر چه غير خدا و غير امام را مي‌سوزاند. آن، عطشي بسيار قوي است كه بدن انسان را خشك مي‌كند، به حدي كه مثل خاك خشك مي‌شود. يحول العطش بينه و  بين السماء كالدخان.(1) اي آدم، عطش بين اهل بيت حسين‌بن‌علي(عليه‌السلام) و آسمان، مثل دود است. عطش روز عاشورا اين جور بود

اين را ظاهري حساب كنيد. اگر  يك  وقت بچه‌اي صدا بزند «آب» و كسي به او ندهد دفعه دوم كه صدا مي‌زند همه شما بلند مي‌شويد. صدا طوري است  كه به همه جا مي‌زند. اصلاً  در عالم،  هيچ چيز چون عطش  نيست.

روضه سوم

من حسینی می شناسم بن علی!

امام صادق (ع):

« اي ابوعمار ، درباره حسين بن علي (ع) شعري برايم بسراي » . ابوعمار گويد : شعري سرودم و امام گريست ؛ به خدا سوگند پي در پي شعر مي‌سرودم و آن حضرت مي‌گريست ، تا اينکه صداي گريه از اهل خانه نيز به گوش رسيد . سپس به من فرمود : « اي ابوعمار ، کسي که شعري براي حسين (ع) بسرايد و پنجاه نفر را بگرياند پاداش بهشت خواهد داشت ، کسي که شعري براي حسين (ع) بسرايد و سي نفر را بگرياند پاداش بهشت خواهد داشت ،کسي که شعري براي حسين (ع) بسرايد و بيست نفر را بگرياند پاداش بهشت خواهد داشت، کسي که شعري براي حسين (ع) بسرايد و ده نفر را بگرياند پاداش بهشت خواهد داشت ، کسي که شعري براي حسين (ع) بسرايد و يک نفر را بگرياند پاداش بهشت خواهد داشت ، کسي که شعري براي حسين (ع) بسرايد و [ خود ] بگريد پاداش بهشت خواهد داشت و کسي که شعري دربارة حسين (ع) بسرايد و خود را به گريه درآورد پاداش بهشت خواهد داشت » .

پ ن:
دردانه حسین! دلم هنوز شورت را می زند!

روضه دوم

إکشف کربی بحق اخیک الحسین

مغازه دار اطراف حرم می گفت: مردم اینجا با پای علیل می روند داخل حرم و سالم بر می گردند، بی چشم وارد حرم عباس(ع) می شوند و با چشم بر می گردند، بدجوری اعتقاد دارند و جوابش را در جا می گیرند...


دل ما را می بینی آقا؟ سنگ و سنگین و خاموش! هی بردیمش به روضه ها و هی به عزای تو روی سینه مان کوبیدیم که دل را بیدار کنیم ولی نشد که نشد
می دانم آقاجان! اعتقاد ما کم است ضعیف است کم سو است...
چه کنیم که بضاعت ما همین است و تلخی ِ این بیچارگی به زبانمان هم سرایت کرده و هی دوست داریم حسین و عباس بگوییم تا کام مان شیرین شود...
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین! إکشف کربی بحق اخیک الحسین


پ ن: شب دوم : پیش کشی به حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه ...

پرده اول:سر سفره نشسته بود.نامه رسید.در نامه را که باز کرد:بسم الله الرحمن الرحیم...من الغریب الی الحبیب...لقمه از دستش افتاد وبسوی بازار کوفه شتافت...مسلم بن عوسجه را پیدا کرد..........

روضه اول

  نامش را گذاشته‌اند اباعبدالله!

می‌دانی چرا؟
عبدالله کدام فرزند حسین است که کنیه، حضرتش را اباعبدالله است و این همه مشهور!
عبدالله نام همین فرزند شش ماهه است که بیشتر او را علی اصغر می‌خوانند...
در شهر کربلا برای یافتن مقام علی اصغر باید دنبال مقام عبدالله رضیع باشید...
می گفت دست کم نگیرید این شش ماهه باب الحوائج را!
در قرآن آمده که عیسی در مهد می فرماید:

 وَیُکَلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَکَهْلًا وَمِنَ الصَّالِحِینَ و با خلق در گهواره سخن گوید بدان گونه که در سنین بزرگی، و او از جمله نیکویان جهان است. ﴿آل عمران: ٤٦﴾
مریم به اشاره حواله به طفل کرد، آنها گفتند: ما چگونه با طفل گهواره ای سخن گوییم؟
فَأَشَارَتْ إِلَیْهِ ۖ قَالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَن کَانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا ﴿٢٩﴾ آن طفل (به امر خدا به زبان آمد و) گفت: همانا من بنده خاص خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرف نبوت عطا فرمود. قَالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتَانِیَ الْکِتَابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا ﴿٣٠﴾ و مرا هر کجا که باشم مایه برکت (و رحمت) گردانید، و تا زنده ام به عبادت نماز و زکات سفارش کرد. وَجَعَلَنِی مُبَارَکًا أَیْنَ مَا کُنتُ وَأَوْصَانِی بِالصَّلَاةِ وَالزَّکَاةِ مَا دُمْتُ حَیًّا ﴿٣١﴾-مریم

علی اصغر آیا این‌گونه نبود؟ و نیست؟ فتأمل!

عَنِ الصّادِقِ عَنْ آبائهِ علیهم السلام قال : قالَ ابوعَبْدِاللهِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیّ علیهما السلام :  «‌ اَنَا قَتیلُ الْعَبَرَةِ لا یَذْکُرُنی مُوْمِنٌ اِلّا اسْتَعْبَرَ . »‌
امام صادق علیه‌السلام از آباء گرامی خود از امام حسین علیه‌السلام نقل می کند که فرمود :«من کشته گریه‌ام . هیچ مومنی مرا یاد نمی کند مگر اینکه گریان می شود.»
 -امالی صدوق 118


پ ن: به یاد مسلم بن عقیل ...

همه چیز از کوفه شروع شد ... نامه ی دعوت که به خط کوفی  نوشته شد ، دست تقدیر نیز پای آن را امضا کرد...و اینک کوفه است که حسین بن علی علیه السلام را می خواند .......


این همه خواب مرا از کجا پیدا کرده؟!

زندگی چقدر برایم سخت شده! با این چشمهایی که هی به زور بیدار نگه شان می دارم!

یکی بیاید یک چند روزی مسولیت حانه و زندگی و بچه ها (منهای شوهرمان) را برعهده بگیرد ما یک چند روزی را با خیال راحت بخوابیم!