هیچکس تنها نیست۰۰۰
چون می خوام اوضاع کار و بارم خوب بشه
پ ن : از لحاظ تاثیرپذیری از تبلیغ همراه اول از تلویزیون!
چون می خوام اوضاع کار و بارم خوب بشه
پ ن : از لحاظ تاثیرپذیری از تبلیغ همراه اول از تلویزیون!

ازل برای ابد ملک لایزالش بود
چه فرق میکند آخر که چند سالش بود
حریم عرش خدا بود سقف پروازش
تمامْ وسعت عالم به زیر بالش بود
هماو که خون خدا را به شیر خود پرورد
بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود
پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
چراغ کوچه شب قامت هلالش بود
زمین شبزده را رشک آسمان میکرد
اگر فراتر از آن خطبهها مجالش بود
::
{امید مهدینژاد}
دلم هی تند و تند برای تمیزی در و دیوار خانه تنگ میشود...
کاش علی و سارا میفهمیدند برای این بوی خوب و حس خوب خیلی به خودم زحمت دادهام و دلم میخواهد حداقلش یک ساعتی در این تمیزی لم بدهم و پا روی پا بگذارم و یک لیوان چای بخورم و بعد چشمانم را ببندم و هر وقت هم دلم خواست باز کنم و باز لذت ببرم و ...
اما حیف ... همین که میخواستم لذت ببرم از تمیزی دیدم همه چیزهای جمع و جور شده دوباره همه جا ولو است...

پ ن: عنوان:
امام على علیه السلام : اَللِّسانُ سَبُعٌ إِن خُلِّىَ عَنهُ عَقَرَ.
زبان، درنده اى است که اگر رها شود، گاز مى گیرد.
نهج البلاغه، حکمت ۶۰
سری به نیزه بلند است در برابر زینب/خدا کند که نباشد سر ِ برادر زینب!

حالا برای نوشتن روز دهم نه کلمهای یاری میکند نه دلی!
حسین(علیهالسلام) ِ شهید!
عباس(علیهالسلام) ِ شهید!
زینب(علیهاالسلام) ِ اسیر!
کاروان سوخته...
در قرآنش فرموده: واتممناها بعشر...
عاشورا...
1
کسی در تاریکی ِ شب
میخ ِ خمیهها را
وارسی میکند

2
برادری هم برای خودش عالمی دارد!برادر بخواهی مثال بزنی عباس(علیهالسلام)!یعنی تمام کرد ماجرا را در قبال حسین(علیهالسلام)!
روز عاشورا عباس نگاه کرد، دید همه شهید شدند؛ بنی هاشم هم شهید شدند. مجلسی مینویسد: «فَلَمّا رَأَی العَبّاسُ وَحدَةَ أخیهِ الحُسَین»، وقتی ابوالفضل"ع" دید برادرش تک و تنها مانده است، آمد به خدمت برادر و اجازه خواست. گفت: «هَل لی مِن رُخصَة؟»؛ اجازه میدهی بروم میدان؟ مینویسند: «فَبَکی الحُسَینُ علیه السَّلام». امام حسین"ع" شروع کرد به گریه کردن. به او فرمود: « أنتَ صاحِبُ لِوائی». برادر! تو علمدار منی؛ اگر تو بروی دیگر چه میماند برای من؟ میدانید ابوالفضل"ع" چه جواب داد؟ فرمود: «قَد ضاقَ صَدری»؛ حسین جان! سینهام تنگی میکند؛ دیگر نفس نمیتوانم بکشم؛ چقدر صبر کنم؟ «وَ سَئِمتُ مِنَ الحَیات»؛ دیگر از این زندگی بیزارم. امام حسین"ع" به او گفت اگر این طور است، برو برای بچهها کمی آب تهیه کن.
ابوالفضل"ع" اول آمد و با دشمن صحبت و اتمام حجت کرد. وقتی برگشت، دید صدای العطش بچهها از خیمهها بلند است. آماده شد و به سمت شریعه رفت. وارد شریعه شد، مَشک را پر از آب کرد، دستها را برد زیر آب و آب را آورد به سمت دهان. مینویسند: «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین علیه السَّلام». به یاد تشنگی برادر افتاد. آب را بر روی آب ریخت. از شریعه بیرون آمد و حرکت کرد؛ دارد در نخلستان میآید که ظالمی آمد و ضربهای به دست راست ابوالفضل"ع" زد؛ یعنی همان دستی که مشک آب را با آن حمل میکرد. ابوالفضل"ع" این جملات را گفت: «وَاللهِ اِن قَطَعتُموا یَمینی، اِنّی أُحامی أبَداً عَن دینی». یعنی من دست از دینم بر نمیدارم، من دست از حق بر نمیدارم.
بند مشک را به شانه چپ انداخت و ادامه داد. یک ظالم دیگر آمد و دست چپ را هدف گرفت. ابوالفضل"ع" مشک را به دندان گرفت. تیری آمد و اصابه به مشک کرد و آبها ریخت. مینویسند: «فَوَقَفَ العَبّاسُ علیه السَّلام». اینجا دیگر ایستاد و به حرکت ادامه نداد. چرا؟ چون تمام همِّ او این بود که آب را به خیمهها برساند؛ اما دیگر آبی در مشک ندارد...
اینجا کاری کردند که ابوالفضل"ع" از مَرکب به زمین آمد. من نمیگویم چگونه به زمین آمد؛ اما وقتی به زمین آمد، صدایش بلند شد: «یا أخاهُ! أدرِک أخاک»؛ برادر! برادرت را دریاب. مینویسند حسین"ع" خودش را با عجله رساند و آن وضع و آن صحنه را دید...
------
1 و 2: از عباس آقا
3: برگرفته از وبلاگ اقای دژاکام!
پ ن:
اما چه روبهرو شدني ! پسري زخم خورده، مجروح، خونآلود و لبها از تشنگي به سان کوير عطش ديده و چاکچاک؛ با پدري که انگار همهي دنياست و همين يک پسر.
سوار من، دلاور من، علي اکبر من، از من فرود آمد و بال بر زمين گسترد تا پاهاي به پيشواز آمدهي پدر را ببوسد. امام نيز با همهي عظمتش بر زمين نزول کرد. دو دست به زير بغلهاي پسر بود و او را ايستاند و در آغوش گرفت. احساس کردم بهانهاي به دست آمده تا امام اين دردانهي خويش را گرم در آغوش بگيرد و عطشي را که از کودکي فرزند، تاکنون تاب آورده است، فرو بنشاند.
اما علي اکبر نيز کم از پدر نيازمند اين آغوش نبود. تشنهاي بود که به چشمهسار رسيده بود ... و مگر دل ميکند؟
ناگهان شنيدم که با پدر از تشنگي حرف ميزند و ... آب
نويسنده: سيدمهدي شجاعي

امام باقر علیه السلام فرمود: اُصیبَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ عَلیهما السلام وَ وُجِدَ بِهِ ثَلاثُمِائةٍ وَ بِضْعَةٌ وَ عِشْرُونَ طَعْنَةً بِرُمْحٍ أوْ ضَرْبَةٍ بِسَیْفٍ أوْ رَمْیَةً بِسَهْمٍ فَرُوِیَ إنَّها کانَتْ کُلُّها فی مُقَدَّمِهِ لِأنَّهُ کانَ لا یُوَلّی .
( هنگامی که آن مصائب ناگوار بر حسین علیه السلام وارد آمد بر پیکر وی سیصد و بیست و اندی ضربه نیزه و شمشیر و تیر یافت شد و روایت شده است که همگی این جراحتها از مقابل آن حضرت بوده است زیرا که حسین علیه السلام هیچ گاه [ به دشمن ] پشت نمیکرد
پ ن: پوستر از سیدمحسن حسینی
حسین در جان مومنان!

قال النبي صلی الله: ان للحسين في بواطن المؤمنين معرفهٌ مكتومة
همانا از حسین(ع) در درون مؤمنان، معرفت ِ پنهانی است.
پ ن :
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین(ع) که روز عاشورا با وی بود
هرکس طالب عطر آن سیب باشد آنرا سحرگاهان درحرم حضرتش خواهد یافت.
منبع پ ن را نمی دانم ولی امیدوارم موثق باشد!
امام صادق (ع):
مغازه دار اطراف حرم می گفت: مردم اینجا با پای علیل می روند داخل حرم و سالم بر می گردند، بی چشم وارد حرم عباس(ع) می شوند و با چشم بر می گردند، بدجوری اعتقاد دارند و جوابش را در جا می گیرند...
پ ن: شب دوم : پیش کشی به حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه ...
پرده اول:سر سفره نشسته بود.نامه رسید.در نامه را که باز کرد:بسم الله الرحمن الرحیم...من الغریب الی الحبیب...لقمه از دستش افتاد وبسوی بازار کوفه شتافت...مسلم بن عوسجه را پیدا کرد..........

پ ن: به یاد مسلم بن عقیل ...
همه چیز از کوفه شروع شد ... نامه ی دعوت که به خط کوفی نوشته شد ، دست تقدیر نیز پای آن را امضا کرد...و اینک کوفه است که حسین بن علی علیه السلام را می خواند .......
یکی بیاید یک چند روزی مسولیت حانه و زندگی و بچه ها (منهای شوهرمان) را برعهده بگیرد ما یک چند روزی را با خیال راحت بخوابیم!