حال این روزهایم تقدیم تو...

می خواستم بگویم : دستانت را به من بده و بیا این پله ها را بالا برویم تا نشانت بدهم آنجا چقدر زیباست، همه چیز هست رویاهای من و تو و شاید رویای جالب علی که امروز با خوردن ماهی دلش خواسته بود که ای کاش خانه ای باشد که حوض داشته باشد تا بتواند خودش ماهی بگیرد و مردنش را تماشا کند و بعد بیاورد که من بیپزم و بعد بدهم به پدرش که می آید که خسته است که او را دوست دارد که گاهی به خاطر بازیگوشی هایش توبیخش می کند که قد یک دنیا دوستش دارد، بخورد و میل کند و لبخندی بزند!
برویم آن بالا تا نشانت بدهم زیباترین رویای دخترک این آسمان خوابیدن کنار ما برای همیشه است و اینکه تو بابای خسته و تشنه خواب برایش قصه ای بخوانی و آرام بگیرد! یا اینکه هر چه دارد و هر چه می خرد یا می پوشد یا کاری که می خواهد انجام بدهد آرام در گوشم زمزمه می کند که اگر بابایی دوست نداشت اگر خوشش نیامد اگر اجازه نداد اگر از حالت موهایش خوشت نیامد فوری فوری همان بشود که تو دوست داری! برایش مهم نیست که دلش چه می خواهد مهم این است که تو را می خواهد!
دستانت را بده بیا برویم بالا تا رویای دور و نزدیکم را نشانت بدهم دشتی که باد چمن و گل و بوته را به رقص می آورد من نشسته چشم در چشم مرد دوست داشتنی و خسته ناپذیر و محکم دوخته ام دلم هی کنده می شود هی فرو می ریزد و هی صدای تپشش قلبم را حتی با سر و صدا و چیغ های سارا و علی که دستانشان را رها کردند با باد می رقصند به گوش می رسد!
می خواستم اینها را بگویم! اما می دانی برای ما این رویا همین جایی که هستیم همین پله پایین قشنگ است.
بیا بگذار خیلی چیزها برایمان رویا باشد نه تا ابد! بیا برای مدتی فراموش کنیم. رویا را بنویسیم بگذاریم درون صندوقچه ای به آب یا به خاک بسپاریم!
بیا آرام برویم بچه ها گناهی ندارند که بخواهند با این پاهای نحیف و این همه شیطنتشان پابه پای ما بدوند نفسشان می گیرد خسته می شوند می نشینند و یک وقت دیدی جا ماندیم و تو تنها رفته ای!
پس بیا دستانت را بده همین جا بنشینیم نفسی تازه کنیم و با هم آرام آرام بالا برویم من هستم من همیشه هستم آغوش من برای تو و بچه هایمان باز است!
من این روزها هی بیشتر دلم برایت تنگ می شود هی بیشتر دلواپست می شوم هی بیشتر دستانم سرد می شود و هی بیشتر تو را می خواهم بیا کمی بنشین می دانم خسته ای خسته شدی مرد من!

آسمان بیدار است و من بیدارتر!

انگیزه می خوام
برای نوشتن
برای بودنم
برای اینکه اینجا بشه مثل قبل!
پر از صدای سارا و علی و خودم ! بشه خونه ای مشترک از دنیای حقیقی و مجازی!
دلم تنگ می شه ولی ذهنم یک جایی گیر کرده! تکون نمی خوره! بی خیال نمی شه!
دلم سریال می خواد! دوست دارم ببینمشون ول زیر نویس ندارن! نمی شه هم گیر بیارم! سرچ کردم برای دانلود نیست! بیشتر کلافه می شم! عصبی می شم برای خودم! می دونم نیست ولی باز می گردم!
صبح ها که بیدار می شم ته ته دلم آرزو می کنم که ای کاش بچه ها ناهار نخوان! حس آشپزی ندارم! حس اتوکشی ندارم!
بد قلق شدم! خودم می دونم ! دلم برای سارا تنگ میشه! قلبم می گیره وقتی می بینه عصبی ام و یک گوشه نشسته ام آروم میاد هی صورتش رو به دستم می ماله یاد ترمه گربه گیلاس می افتم! فقط دستم رو حلقه می کنم دور تن نحیف و ظریفش!

* علی تب داره، هی می خوابه و هی می شینه! بی قراره و با هر چشم باز کردنی یک چیز می خواد!