این همه خواب مرا از کجا پیدا کرده؟!
یکی بیاید یک چند روزی مسولیت حانه و زندگی و بچه ها (منهای شوهرمان) را برعهده بگیرد ما یک چند روزی را با خیال راحت بخوابیم!
یکی بیاید یک چند روزی مسولیت حانه و زندگی و بچه ها (منهای شوهرمان) را برعهده بگیرد ما یک چند روزی را با خیال راحت بخوابیم!
عباس: تو آب بیاور
بقیه با من بیایند
خارها زیادند!
لحظه های این روزها کند و سخت و دلگیر می گذرد!
کجایی؟
پ ن:
حس شیرین دوست داشتنی عمه شدن را این روزها تجربه می کنم! الهی که من قربون قد و بالای نیم وجبیت برم عزیز دلم!
اون خوشحاله و من اینجا دلم گرفته!
هرچند صبح رفته و آخر شب هم بر می گرده! ولی من خیلی خیلی سختم هست و خواهد بود تا وقتی بیاد!
دلم برای خودم و خودت و خومان تنگ شده! می فهمی که!
پ ن:
شاید من هم یکسری مطالب رو رمزدار نوشتم! البته شاید، نمی شه که همیشه همه حرفها رو هی نگفت و ثبت نکرد جایی!
دلم برای رقیه شور می زند!
می دونم و مطمئنم که رضای خدا در این کار هست!
وسطای کار یک فکری به ذهنم می رسه! لپ تاب رو میارم تا فکرم رو عملی کنم گوگل رو باز می کنم تا میام موضوعی که بهش فکرکردم رو بنویسم صدای گریه سارا میاد!
سارا خواب بود! بیدار شده و من رو توی اتاق ندیده بوده و اولین کارش همهمین بود که سرش رو بکنه زیر پتو ریز گریه کنه!
خونه ساکت بود و تلویزیون هم خاموش! صدای گریه اش به گوشم رسید!
تایپ کرده و نکرده رفتم سراغش! بغلش کردم و آروم شد! ساکت شد! توی بغلم بود!
نمی تونستم دیگه بنویسم توی دستام و بغلم سارا جا شده بود حیف بود که باز بشه و بخوام بنویسم!
خوابش برد! گذاشتمش توی جاش و اومدم سمت لپ تاب! خیره به صفحه! دیگه فکرم رو دوست نداشتم! می دونم و مطمئن شدم که خدا دوست نداشت! نخواست که فکرم عملی بشه! دلیلش هم برای خودم کاملا اثبات شده بود! سارا بیدار شده بود! خدا یک جوری می خواست دستم رو بگیره! به هر وسیله ای که شده! فقط باید ببینم! مثل دیروز! که خواستم ببینم! وگرنه باز هم مثل هر ساعت و هر روز نمی دیدم ولی دیروز دیدم
خوشحالم!
ممنون خدا!
گذاشتمش دم در، یا می بریش تعمیرش می کنی یا یکی بهترش رو می خری میاری وگرنه خونه از این بهتر نخواهد شد!
دستت هم پیشاپیش درد نکنه تو چقده خوبی!
خیلی دوست دارم!
خدا یک همت بده به من که برم براشون دنبال کلاس خوب!
هی نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم بعد ارسال کردیم و بعد یک هو همش نمی دونم کجا پرید!
اگر فکر کردید می شینم و دوباره می نویسم سخت در اشتباهید چون من کلا آدم تنبلی هستم!
چقدر از شمال و بارون و سارا و بارون و علی و موتور نوشته بودم!