این همه خواب مرا از کجا پیدا کرده؟!

زندگی چقدر برایم سخت شده! با این چشمهایی که هی به زور بیدار نگه شان می دارم!

یکی بیاید یک چند روزی مسولیت حانه و زندگی و بچه ها (منهای شوهرمان) را برعهده بگیرد ما یک چند روزی را با خیال راحت بخوابیم!


عباس و مشک و نیزه!

کارها تقسیم می شود:

عباس: تو آب بیاور

بقیه با من بیایند

خارها زیادند!

لیلا در وا کن میوم!

گروه رستاک داره پخش می شه!
سارا میاد وسط و یک قری می ده! علی فقط دست می زنه و تماشا می کنه!
می گم علی مامان تو هم برو برقص!
مردونه نگام می کنه و میگه: مگه من دخترم! من پسرم و شمشیرم!

ای دل تو خریداری، نداری؟

این دل فشار این همه دلتنگی را ندارد!

لحظه های این روزها کند و سخت و دلگیر می گذرد!

کجایی؟

پ ن:

حس شیرین دوست داشتنی عمه شدن را این روزها تجربه می کنم! الهی که من قربون قد و بالای نیم وجبیت برم عزیز دلم!

طفلک همسری!

همسری رفته شیراز!

اون خوشحاله و من اینجا دلم گرفته!

هرچند صبح رفته و آخر شب هم بر می گرده! ولی من خیلی خیلی سختم هست و خواهد بود تا وقتی بیاد!

دلم برای خودم و خودت و خومان تنگ شده! می فهمی که!

پ ن:
شاید من هم یکسری مطالب رو رمزدار نوشتم! البته شاید، نمی شه که همیشه همه حرفها رو هی نگفت و ثبت نکرد جایی!

امان ای دل!

صدای پای کاروان به گوش می رسد!

دلم برای رقیه شور می زند!

کاش همیشه دستهایت را می دیدم!

مشغول یک کاری بودم و داشتم همه حس و توانم رو برای بهتر تموم کردنش به کار می بردم!

می دونم و مطمئنم که رضای خدا در این کار هست!

وسطای کار یک فکری به ذهنم می رسه! لپ تاب رو میارم تا فکرم رو عملی کنم گوگل رو باز می کنم تا میام موضوعی که بهش فکرکردم رو بنویسم صدای گریه سارا میاد!

سارا خواب بود! بیدار شده و من رو توی اتاق ندیده بوده و اولین کارش همهمین بود که سرش رو بکنه زیر پتو ریز گریه کنه!

خونه ساکت بود و تلویزیون هم خاموش! صدای گریه اش به گوشم رسید!

تایپ کرده و نکرده رفتم سراغش! بغلش کردم و آروم شد! ساکت شد! توی بغلم بود!

نمی تونستم دیگه بنویسم توی دستام و بغلم سارا جا شده بود حیف بود که باز بشه و بخوام بنویسم!

خوابش برد! گذاشتمش توی جاش و اومدم سمت لپ تاب! خیره به صفحه! دیگه فکرم رو دوست نداشتم! می دونم و مطمئن شدم که خدا دوست نداشت! نخواست که فکرم عملی بشه! دلیلش هم برای خودم کاملا اثبات شده بود! سارا بیدار شده بود! خدا یک جوری می خواست دستم رو بگیره! به هر وسیله ای که شده! فقط باید ببینم! مثل دیروز! که خواستم ببینم! وگرنه باز هم مثل هر ساعت و هر روز نمی دیدم ولی دیروز دیدم

خوشحالم!

ممنون خدا!

یک دونه انار دو دونه انار سیصد دونه انار!

در مقابل این همه زورگویی های علی در قبال سارا خیلی خیلی کم آوردم!
نمی دونم چه عکس العملی انجام بدهم که دلتنگی ها و اشک های سارا رو از بین ببرم!
امان از دست علی و زورگویی اش و ریسه رفتن هاش!

حالم گرفته!

شده وقتی یک فیلم یا یک سریال می بینی، با دیدن شخصیت ها یاد خودت بیافتی نه اینکه خود خودت باشی ها، سر سوزنی شبیه به خودت!؟
شده همون سرسوزن شباهت کلی بهمت بریزه طوری که حوصله هیچی و هیچ کس رو نداری!؟
رای خودم خیلی پیش اومده، نمی دونم چرا اینهمه زود تاثیر می ذاره روم ولی این رو می دونم که خیلی بده! خیلی بد!
الان قیافه ام و اخلاقم یک جوری بهم ریخته هستم که اصلا حوصله ندارم!

زور که نیست؛ بیشتر از این نمی کشه!

جاروبرقی خونه که خوب کار نکنه کدبانوگری مان خیلی زیر سوال می رود؟

گذاشتمش دم در، یا می بریش تعمیرش می کنی یا یکی بهترش رو می خری میاری وگرنه خونه از این بهتر نخواهد شد!

دستت هم پیشاپیش درد نکنه تو چقده خوبی!

این بارون خیلی دوست داشتنیه!

دلم می خواد علی بره ژیمناستیک و زبان و سارا بره کلاس زبان و نقاشی و باله!

خیلی دوست دارم!

خدا یک همت بده به من که برم براشون دنبال کلاس خوب!

.

باران!


قلنجم درد می کند!

یعنی هر چی بگم به این بلاگفا بگم کم گفتم!

هی نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم بعد ارسال کردیم و بعد یک هو همش نمی دونم کجا پرید!

اگر فکر کردید می شینم و دوباره می نویسم سخت در اشتباهید چون من کلا آدم تنبلی هستم!

چقدر از شمال و بارون و سارا و بارون و علی و موتور نوشته بودم!