مشغول یک کاری بودم و داشتم همه حس و توانم رو برای بهتر تموم کردنش به کار می بردم!

می دونم و مطمئنم که رضای خدا در این کار هست!

وسطای کار یک فکری به ذهنم می رسه! لپ تاب رو میارم تا فکرم رو عملی کنم گوگل رو باز می کنم تا میام موضوعی که بهش فکرکردم رو بنویسم صدای گریه سارا میاد!

سارا خواب بود! بیدار شده و من رو توی اتاق ندیده بوده و اولین کارش همهمین بود که سرش رو بکنه زیر پتو ریز گریه کنه!

خونه ساکت بود و تلویزیون هم خاموش! صدای گریه اش به گوشم رسید!

تایپ کرده و نکرده رفتم سراغش! بغلش کردم و آروم شد! ساکت شد! توی بغلم بود!

نمی تونستم دیگه بنویسم توی دستام و بغلم سارا جا شده بود حیف بود که باز بشه و بخوام بنویسم!

خوابش برد! گذاشتمش توی جاش و اومدم سمت لپ تاب! خیره به صفحه! دیگه فکرم رو دوست نداشتم! می دونم و مطمئن شدم که خدا دوست نداشت! نخواست که فکرم عملی بشه! دلیلش هم برای خودم کاملا اثبات شده بود! سارا بیدار شده بود! خدا یک جوری می خواست دستم رو بگیره! به هر وسیله ای که شده! فقط باید ببینم! مثل دیروز! که خواستم ببینم! وگرنه باز هم مثل هر ساعت و هر روز نمی دیدم ولی دیروز دیدم

خوشحالم!

ممنون خدا!