مادر!
سجاده بگشا وقت نماز است!
صبح زنگ زدم به عباس آقا که: آقا بریم مشهد؟ دلمون پوسید بس نرفتیم پابوس! روحمون سرخورده شده ز بس بی نور شدیم! یالله یه کاری کن !
مرد ! این نشد وضع که! دلمون پوسید از بی مشهدی! از بی آقایی!
گفتند چشم! خبرش رو میدم بهت!
یک ساعت بعد زنگ زد و گفت: می دونی چیه؟
نه!
تعطیلی شنبه و یکشنبه برای مدارس و دانشگاهیانه و لا غیر! این هم لینکش!
منو می گید از زور تو ذوق خوردن گفتم: آخه این چه تعطیلی برای بچه هاست! وقتی ننه و باباهاشون سرکارند!
من امام رضا می خوام کسی اینو درک می کنه!
به دل این سارای مهربون بنداز که دختر خوب عزیز دل مامان و بابا! انقده زود خسته نشو!
بذار مامان و بابا یه دل سیر این نمایشگاه رو با شما دوتا جوجه های شیطون گز کنند!
باورتون نمی شه: از ترس سارا بیرون نمی ریم!
چرا؟
دو قدم راه می ره و می گه خسته شدم منو بگل(بغل) کنین!
بگل کردن همانا و همه تفریح رو از دماغمان در آوردن همانا!
بیچاره عباس آقا! :دی
این رو گفتم که بدانید و آگاه باشید که: وقتی به سارا اجازه دیدن برنامه های تلوبزیون یا سریالهای پلیسی و اکشنی که باباجونش عاشق دیدنشون هست را نمی دیم سارا هم به ما اجازه دیدن عموپورنگ و خاله شادونه و پنگول و هر نوع تبلیغی که مربوط به بچه ها پخش می شود و .. را نمی دهد!
دست به کمر و یه ابرو بالا یه ابرو پایین می ایسته و می گه این برنامه خودمه به درد شما نمی خوره!
نبین....
نبین...
نبیییییییییییین!

12 تا مدادرنگی به علاوه 9 تا مدادرنگی باقیمانده از سری قبل به علاوه همه خودکارها و خودنویس های موجود برای این دونفر کمه!
هردو در یک لحظه چنان جیغ و ویغی راه می اندازند که نمی دانم طرف کدامشان را بگیرم!
سارا و علی: با تمام توان و قدرت در حال گیس کشیدن و نیشگون گرفتن و خاک برسرم علی گاز هم میگیره!
من: همچنان نشسته و با چشمانی گرد و قیافه ای مظلوووووووووووووووووووم فقط نگاه می کنم!
