چون خوش می گذرد غمی نیست!

آغوش همیشه بازت را دوست دارم

گاهی را که می آیی که مراقب دو تا جینگیل و مینگیل باشی تا من با خیالی راحت و روانی آسوده به کارهای بیرون از خانه ام برسم، خیلی دوست دارم. خوب است اگر می شود این وقتها را بیشتر کن ، حالا که این همه خوبی و مهربانی بی زحمت روزهای فرد را هم زودتر بیا که من بتوانم بروم شنا .

یا روزهای دوشنبه و چهارشنبه ی این هفته را بی زحمت جای من برو به میدان فلسطین، مدرسه ابتدایی و فرم مربوط به سارا را پر کن و بیاور که بدهم  یا بدهی به مدیر دبستان سارابانو. 

آخر می دانی من خیلی تنبلی ام می آید تا قبل ۱۱ از خواب بیدار بشوم. ۹ ماه زود از خواب بیدار شدم و بانوی خانه را برای  آموختن علم و تحصیلی که فردا سینه را بدهی جلو و افتخارانه بگویی: دختر من هست ها.... آماده می کردم؛ الان وقت خوابیدن است تو زحمت بکش و برو دیگر....

یک روز را هم وقت بگذار زود بیا (بعد از طرح ترافیک) برویم بازار برای خانه مان که دوستش داریم خرید کنیم ... آذوقه کاروانسرای عباسی دارد ته می کشد!

روزگار خوشی است به قول خودت بد گذشتن با سخت گذشتن خیلی فرق دارد؛ سخت می گذرد ولی بد نمی گذرد؛ باید تلاشمان را بیشتر کنیم!


آقامون اینا!

عباس حسین‌نژاد خبر از چاپ جدیدترین کتابش توسط نشر سپیده باوران با عنوان «تو ابر شو ببار» و عرضه در نمایشگاه کتاب داد. لینک خبر

بیست و ششمین نمایشگاه کتاب تهران | غرفه سپیده باوران

زادروزت مبارک ِ ما!


رؤیایی نیست دیگر

ترانه‌ی تازه‌ای نه
همه‌ی من را ... که تویی

*
خالی است دست‌های من
اما
دلی دارم پر از رؤیاهای تعبیر شده
که یکی‌اش و تمام‌ش
                       تویی
                     و تویی
*
هزار پرنده‌ای بی نام و سپید
از فراز ِ دره‌های پر درخت ِ گردو و انار
 خروشان و معصوم می‌گذرند
تا به قلب من می‌رسند
آن گاه
     که چشم‌های تو
نجیبانه به زندگی می‌خندند
و شادی؛
واژه‌ای می‌شود الصاق شده
به همه‌ی دقایق و ساعات
به همه‌ی پنجره‌ها و ابرها
به همه نبودن‌ها و نشدن‌ها...

*
باش
و مبارکم باش
باش
و آفتاب و بارانم باش
باش
و شب و ستاره‌ام باش
باش
و همه‌ی خاطراتم باش
باش
و امروز و فردایم باش


9 بهمن ماه
میلادت مبارک ِ من و سارا و علی

با احترام:

عباس حسین‌نژاد

هوای گنجشکی ِ پایتخت!

پنجره خانه ما به روایت عباس آقا
پنجره خانه ما به روایت عباس آقا

نیمههای شب وقتی همه خواب بودیم بارونی زده به شهر دود!

هوا خیلی خیلی خوب شده و دوست داری بکشی‌ش توی ریه‌هات و بیرون ندهی؛ بس که خوشمزه‌ شده...

اگر بدونید بیرون چه خبریه، به جز صدای موتور و ماشین و راننده تاکسی (وقتی پنجره رو باز بذاریم همه جور صدا میاد توی خونه)؛ صدای گنجشک‌ها که هی صدای شادی‌شون میره بالاتر و این یعنی هوایی که امروز بوی بارون گرفته از طرف شرکت کنترل کیفیت هوای گنجشکی «تایید» شده است!

توی زمستون که قاعدتاً باید زیر کرسیها و بغل بخاریها و پتو به دوش توی خونه تردد داشتهباشیم، از بس دلمون باد خنک خواست و از بس دلمون پنجرههای چارتاق باز خواست، نمی‌دونستیم که عید بیاد زمستون میشه یا تابستون؟!!!

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس ما که شد...

برای تو نوشتن دشوار است، لااقل برای من. و از تو برای تو نوشتن دشوارتر از دشوار.


آمدم از تو بنویسم برای تو. کلمات در ذهنم می‌چرخیدند و حتی صف بسته بودند که ثبت شوند اینجا تا بمانند برای ابد. اینجا در زندگی‌ای که مال من و تو و سارا و علی است تا ابد. اما نشد. نیامدند کلمه‌هایی که باید می‌آمدند. یا لااقل من نتوانستم بیاورم‌شان. نشد از آن‌همه احساس خوب و با آن‌همه احساس خوب از تو برای تو بنویسم. نشد قدردانی‌ام را بنویسم و عشقم را بنویسم و همه چیزهای خوب را.

اما زندگی من، با همه فرازها و فرودها، لذت‌بخش‌ترین و شیرین‌ترین و صمیمی‌ترین زندگی‌هاست. فقط برای این‌که تو هستی. تو و عادت‌های قشنگت. یکی‌اش همین که همه بدقلقی‌های مرا با روی باز می‌پذیری و به روی من نمی‌آوری و صبوری می‌کنی و البته آتش می‌زنی به دلم! در ذره‌ذره زندگی‌ام تعریف شده‌ای. با هیچ‌کس قابل‌قیاس نیستی. تو خاصی. همین‌که همه تلاشت این است که آب توی دل ما، که من و سارا و علی باشیم، تکان نخورد. همین‌که همه آرزوهای خودت را در آرزوهای ما گم کرده‌ای. و من شاهدم. شاهد همه این از خود گذشتن‌ها. و از خدا می‌خواهم این‌همه از خود گذشتن را هیچ‌گاه، هیچ‌گاه از یاد و خاطره ما نبرد و کهنه نکند و به فراموشی‌مان نسپارد. خب، حالا آیا نباید به خودم ببالم و احساس کنم از همه یک سر و گردن جلوترم؟ آیا نباید احساس غرور کنم که تو را دارم؟ نباید فخر بفروشم که تو مال منی و هر روز بیشتر و بیشتر؟ نباید سرم را بالا بگیرم که خدا مرا لایق همراهی تو دانسته و در کنار تو کاملم کرده است؟

عباس من، همراه من، زادروزت، یکم ِ مهر ماه، مبارک. بر تو و بر من و بر فرزندان‌مان.

و از خدا می‌خواهم که در این روز خوب، به حرمت دل پاک تو، هر دوی‌مان را لایق تربیت فرزندانی کند، که لایق این خاک پاک و لایق عشق محمد و خاندانش باشند.

...


هیچ چی!

تولدت مبارک دوست هزارساله من!


صدای گریه نوزادی
سکوت برفی گرگان را شکست
دختری!


 داشتن پسورد وبلاگ‌ات برای تبریک تولد به دردم خورد...

با احترام و عشق: عباس آقا! :دی

داریم براتون عباس آقا!

 امان از دست این دامادهای ابن الوقت!!! این عباس آقا چنان مظلوم نمایی می کنند جلوی پدر و مادرمان که ما شدیم بچه ناخلف پدر و مادرمان!
هرروز کلی نصیحت که: گناه داره طفلی! صب می ره شب میاد! خسته اس! خب خسته بوده نون نگرفته! خب تقصیر تو بوده که بهش نگفتی چیا لازم داری! .. از این دست حرفها!

به نظر من یکی از سخت ترین کارهای زن خونه، مادر خونه؛ اینه که وقتی صبح (حالا هر ساعتی) بیدار میشه باید فکر کنه که : خب ناهار چی بخوریم شب شام چی بخوریم؟!!!
من شخصا همیشه این مشکل رو دارم!
برنامه ریزی هم می کنم ولی باز هم این مشکل هست!
به خاطر همین بیشتر وقتم توی آشپرخونه مشغول بالا و پایین کردن مواد هستم تا ببینم چی ازش درمیاد!


بابا آمد!


13 فروردین 1389-روستای آغوزدره

بابا آمد!
بابا سالها پیش با ماشین وقتی خودش راننده بود آمد!
بابا می آید!
بابا فردا می آید! آمدنش با همیشه فرق می کند!
نشستنش با همیشه فرق می کند!
پاهایش فرق می کند!
دستان مهربانش هم فرق می کند!...
تاب ندارم!
تاب دیدن بابا را ندارم وقتی که در آسانسور باز می شود به جای بابای ایستاده و خندان ، بابای نشسته بر ویلچر و شاید خندان را ببینم! می دانم می میرم آن لحظه! از همین الان مرده ام!
نمی دانم چه عکس العملی خواهم داشت ولی هرچه هست می دانم پر از درد است!
پر از دلتنگی آغوش پدر!
پ ن:
امیدوارم روزهای خوبی را داشته باشد کنار من و سارا و علی و البته عباسآقا!



عروسی ِ قورباغه‌ها!

قراره از فردا خونه‌مون نقاشی بشه!
بازار شام و سمساری در مقابل وضعی که الان خونه ما داره، اصلاً قابل مقایسه نیست{ مال ما شلوغ تر و بهترتره!}
همه وسایل وسط هال کپه شده‌اند و فردا روی همه‌شون محافظ می‌کشم که رنگی نشن!
تصور کنید علی و سارا و کتاب و گلدون و عروسک ها و تابلوها و جیغ و ویغ های من که انگار با دیوار حرف می زنم!!!!
بهترین لذت رو می برن! به قول مامانم؛ عروسی ِ این دوتاست!

مثل بازی کلاغ پر!

حال این روزهای روحم مثل همین هوای نامعلوم تهران است .
خودم هم نمی دانم چه ام شده که بیایم و اینجا از این همه اتفاقات خوشآیندی که با وجود این دو جوجه عزیز زندگی دارم بنویسم و ثبت کنم این همه کلماتی که هی می آیند و می چرخند و می آیند و هی حس نوشتن در من بوجو می آورند و تا می آیم م ینشینم همه اش می شود؛ پر!

اوضاع ام خوب است ولی نیاز به یک استراحت دارم که شدیدا نیازمندم! استراحتی که روحم را فقط درمان کند! روان درهم و برهمم را! نگاه پر از استرسم را! و دستانی که این روزها با دردی که دارد امانم را می برد!

همه حال های خوبم می آید و در آنی؛ پر

پر پر پر پر!

این همه خواب مرا از کجا پیدا کرده؟!

زندگی چقدر برایم سخت شده! با این چشمهایی که هی به زور بیدار نگه شان می دارم!

یکی بیاید یک چند روزی مسولیت حانه و زندگی و بچه ها (منهای شوهرمان) را برعهده بگیرد ما یک چند روزی را با خیال راحت بخوابیم!


ای دل تو خریداری، نداری؟

این دل فشار این همه دلتنگی را ندارد!

لحظه های این روزها کند و سخت و دلگیر می گذرد!

کجایی؟

پ ن:

حس شیرین دوست داشتنی عمه شدن را این روزها تجربه می کنم! الهی که من قربون قد و بالای نیم وجبیت برم عزیز دلم!

طفلک همسری!

همسری رفته شیراز!

اون خوشحاله و من اینجا دلم گرفته!

هرچند صبح رفته و آخر شب هم بر می گرده! ولی من خیلی خیلی سختم هست و خواهد بود تا وقتی بیاد!

دلم برای خودم و خودت و خومان تنگ شده! می فهمی که!

پ ن:
شاید من هم یکسری مطالب رو رمزدار نوشتم! البته شاید، نمی شه که همیشه همه حرفها رو هی نگفت و ثبت نکرد جایی!

حالم گرفته!

شده وقتی یک فیلم یا یک سریال می بینی، با دیدن شخصیت ها یاد خودت بیافتی نه اینکه خود خودت باشی ها، سر سوزنی شبیه به خودت!؟
شده همون سرسوزن شباهت کلی بهمت بریزه طوری که حوصله هیچی و هیچ کس رو نداری!؟
رای خودم خیلی پیش اومده، نمی دونم چرا اینهمه زود تاثیر می ذاره روم ولی این رو می دونم که خیلی بده! خیلی بد!
الان قیافه ام و اخلاقم یک جوری بهم ریخته هستم که اصلا حوصله ندارم!

زور که نیست؛ بیشتر از این نمی کشه!

جاروبرقی خونه که خوب کار نکنه کدبانوگری مان خیلی زیر سوال می رود؟

گذاشتمش دم در، یا می بریش تعمیرش می کنی یا یکی بهترش رو می خری میاری وگرنه خونه از این بهتر نخواهد شد!

دستت هم پیشاپیش درد نکنه تو چقده خوبی!

قلنجم درد می کند!

یعنی هر چی بگم به این بلاگفا بگم کم گفتم!

هی نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم بعد ارسال کردیم و بعد یک هو همش نمی دونم کجا پرید!

اگر فکر کردید می شینم و دوباره می نویسم سخت در اشتباهید چون من کلا آدم تنبلی هستم!

چقدر از شمال و بارون و سارا و بارون و علی و موتور نوشته بودم!


یه خبر خوش!

می دونید چیه؟!

شاید این جمعه بیایم شاید!!!!

قیافه رو!

دلم برای توی عباس، خیلی تنگ شده!

اینجا هر چقدر هم که هوا خوب باشد، بی تو مثل هر روزش برایم دلگیر است!

اینجا هروقت باران بارید اولین چیزی که من و جوجه‌هایمان به زبان آوردیم این بود که جای تو خالیست!

اینجا با اینکه هر چقدر دلمان بخواهد داد می زنیم و هر وقت دلمان بخواهد پا می کوبیم و هروقت دلمان بخواهد دست و جیغ و هورا می کشیم بی آنکه نگران همسایه ای باشیم باز بی تو بریمان شیرین نیست! لحظه ای خوش است که زود می گذرد.

اینجا بدون تو تولد گرفتن برای تو یعنی دق دادن خودم!

اینجا مرور خاطرات دور یعنی دلتنگی بیشتر و بیشتر و بیشتر!

اینجا هوای دلم همیشه برای تو ابریست! میدانی!

پ ن:

منظور از اینجا یعنی همین شمال خزان گرفته ی زیبای خودمان! گرگان- نوکنده هر جا که شما دوست دارید!

سفری به شمال و سی دی ِ پدرسوخته!

عید بازگشت به فطرت مبارک همه !
خدا بخواهد همین الان بعد از تمام شدن این پست عازم شمال سرد بارونی هستیم!
سارا و علی از بعدازظهر لباس پوشیده اند و کیف به دست و به دوش هی روی مغز و اعصاب و روان ما راه رفتند و رفتند و رفتند تا بالاخره ساعت حرکت ما رسید!

کلا اعصاب ندارند و نداشتند و نذاشته اند!!

---

در پی تاثیرپذیری از سریالها بعد از حماسه ای که تحت عنوان مختاربازی این بچه‌ها سر ِ هم درمی‌آورند، علی هی گیر می دهد که برای من سی دی پدرسوخته بذارید!(قهوه تلخ)

تازه‌ها هم کلمه "لعنتی" را یاد گرفته و یکهو می گوید: برق ِ لعنتی!

---

در جایی که هستم دسترسی به اینترنتم محدود است و قطعا دیربه دیر این‌ورها پیدام می شه! ولی شما تشریف بیارید!