رؤیایی نیست دیگر

ترانه‌ی تازه‌ای نه
همه‌ی من را ... که تویی

*
خالی است دست‌های من
اما
دلی دارم پر از رؤیاهای تعبیر شده
که یکی‌اش و تمام‌ش
                       تویی
                     و تویی
*
هزار پرنده‌ای بی نام و سپید
از فراز ِ دره‌های پر درخت ِ گردو و انار
 خروشان و معصوم می‌گذرند
تا به قلب من می‌رسند
آن گاه
     که چشم‌های تو
نجیبانه به زندگی می‌خندند
و شادی؛
واژه‌ای می‌شود الصاق شده
به همه‌ی دقایق و ساعات
به همه‌ی پنجره‌ها و ابرها
به همه نبودن‌ها و نشدن‌ها...

*
باش
و مبارکم باش
باش
و آفتاب و بارانم باش
باش
و شب و ستاره‌ام باش
باش
و همه‌ی خاطراتم باش
باش
و امروز و فردایم باش


9 بهمن ماه
میلادت مبارک ِ من و سارا و علی

با احترام:

عباس حسین‌نژاد