حالم خوب نبوده و با بی حالی تمام داشتم ظرف‌های جمع‌شده توی سینک رو می‌شستم!

عباس آقا آمدند و گفتند: شما بیا برو استراحت کن خودم می‌شویم! من هم گفتم نه خودم می‌شویم و بالاخره با هم مشغول شستن ظرف‌ها شدیم!
علی آقا هم آمدند و پوزخندی تحویل ما داد و با صدایی که طعم مسخره کردن داشت سارا رو صدا کرد و گفت آبجی بیا ببین این دو تا رو!!! بعد هم یک پوزخند صدادار...
سارا که آمد شدند دو نفر؛ علی گفت: بابا مگه تو زنی؟؟!!!
سارا گفت: مگه باباها ظرف می شورند!؟
بعد علی پرسید: مگه احیائه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
نشون به اون نشون که عباس آقا یک شب از شب‌های احیا مشغول ظرف شستن شدند که طی یک سخنرانی غراء گفتند: چون امشب شب احیاست من می‌خوام به مامانی کمک کنم!

ما از این داستان چه نتیجه‌های جالبی می‌گیریم!