سه شبی است که در تب می‌سوزد و طفلک حتی زبان ندارد که بگوید که کجا و کجاهایش درد می‌کند!

هفته‌ی پیش دکتر از التهاب لثه خبر داده‌بود و فکر می‌کنم این تب و بی‌قراری‌هایش از دندان خیره‌سر باشد که بچه‌ام را این همه بدخلق کرده است!

ای دندان مگر نبینمت!

سارا شب‌ها بیچاره‌مان می‌کند از وقتی هوا تاریک می‌شود یک چهارپایه زیر بغلش می‌گذارد و با گریه مسواک می‌خواهد!

-

حالا که بحث بهداشت دهان و دندان شد عرض کنم من باید جرمگیری دندان و حاجی‌مون ترمیم دندان انجام بدهیم؛ ولی کی؟! خدا می‌داند!

-

خیلی لذت‌بخش است وقتی می‌بینی جوجه‌هایت بسیار گرم و صمیمی مشغول بازی با هم هستند.

سارا با عشقی که فقط در چشم‌های قشنگش قابل دیدن است علی را محکم بغل می‌کند و همه‌ی زور و توانش را در بغل کردن علی می‌گذارد که معمولاً به دلیل نزدیکی وزن‌هایشان دو تایی نقش زمین می‌شود!

بماند که گاهی سارا علی را مثل توپ قل می‌دهد...

بعضی وقت‌ها هم دوست دارد که ما علی را دعوا کنیم!

می‌آید و خودش را می‌چسباند به علی و علی هم با دستانش با تمام شادی به صورت و دست و پای سارا می‌زند. آن وقت سارا می‌گوید مامانی دادشی ساسا زد!

من هم باید محکم به علی بگویم: کار خیلی بدی کردی که سارا خانم ما رو زدی! بگو ببخشید!

همین می‌شود که سارا با تمام شادی بخندد!

-

چهارشنبه قرار بر این شد که با دوستان به یک میهمانی برویم.

آقای همسر آمدند و گفتند ساعت 8 نه اصلاً حرفش را هم نزنید من می‌خواهم به تماشای تئاتر بروم و حتماً باید بروم، می‌خواهم با تئاتر آشتی کنم  و از این شعارها! دیرتر برویم.

گفتم مشکلی نیست ولی لطفن مسیر تئاتر شهر تا خانه را پیاده نیایید که نصف شب برسید!

ساعت 9:30 آمد و ما هم مثل یک همسر خوب به استقبال رفتم و گفتم خب چطور بود؟ گفت: راستش تقریبن نصف نمایش را خواب بودم!!!

و امشب اعتراف می‌کند که امیدوارم در تئاتر موقع خواب خر و پف نکرده باشم و آبروی  آقای نباتی(دوستی که دعوتش کرده بود) را نبرده باشم!!

بیچاره آتیلا پسیانی کارگردان نمایش کشتی شیطان!

-

با همه فشارهایی که این روزها دارد به مرکز پِژوهشی میراث مکتوب اینای عباسآقامون می‌آید ولی روزگار شیرینی است... الحمدلله!

-

عنوان وبلاگ را با احترام تقدیم به عباس‌آقا می‌کنم!