این روزها یا هوا خیلی خوب است یا من خیلی زود خسته می شوم؟

دلم هم هی بیشتر برای حاج آقامون می سوزد که بی خوردن صبحانه و با یک خداحافظی یواش که مبادا خانم تنبلشان از خواب بیدار بشوند از خانه خارج می‌شود.

ـ

علی این روزها یاد گرفته که سینه خیز به هر جهتی که دلش بخواد حرکت می کند(حرکت به جلو ، حرکت به عقب، حرکت به بغل مثل خرچنگ) و همین امر باعث شده که تمام وقتم را بگیرد. هر چیزی که دم دستش باشد را یا می کشد یا می خورد!

بیچاره شده‌ام بس که هر چیزی را که از دستش می‌گیرم و پسرک چنان بغضی می‌کند و من هی باید سنگ دل‌تر از دفعات قبل باشم.

آخه من مادر مهربانی هستم به قول عباسآقا!

ــ

شیرین زبانی‌های سارا هم که تمامی ندارد(خوب این را درک کنید که من مادرم و هر چیزی که سارا بگوید گونه‌ای از شیرین‌زبانی محسوب می‌شود برایم).

پاستیل‌های روغنی یا به قول خودمان مداد شمعی که باباجانش برایش خریده البته بار اول همه‌اش را به قطعات نامساوی تقسیم کرد! و کلی هم به خودش افتخار می کرد که زیاد شده‌اند.

بار دوم را تاکید کردم که اگر این ها را هم بشکنی دیگه برایت نمی خریم!

بی توجه به حرفی که زدم ابرو بالا داد و گفت: بابایی می‌خره!

فکرش را بکنید همه‌اش تقصیر این بابای (نعوذ بالله) بی‌فکرش است.

اگر می‌گذاشت با همان قبلی‌ها نقاشی کردنش را ادامه می‌داد الان مجبور نبودم که جدی‌تر برخورد کنم . خانم خانم‌ها هم محکم بگوید که باباجانم پشتم است!

یادم است تا مداد کوچک شده‌‌ام را به بابایم نشان نمی‌دادم به من مداد تازه نمی‌داد.

اگر هم می‌داد نامه معلم باید نشان می‌دادم مبنی براین آقای پدر محترم ایشان (یعنی من) برای حل تمرینات و تکرار لغات و نشستن بر روی جلسه امتحان به یک مداد اضافه احتیاج دارند.

البته این  روند با هماهنگی مدرسه و همه خانواده ها بود نه فقط من!

آن روزها از این مسئله خیلی بدم می‌آمد ولی هرچی بزرگتر و عاقل تر و پخته‌‌تر(روم به دیفال!)شدم فهمیدم که حقمان بود که اینجوری با ما برخورد می‌کردند. الان یاد گرفتم چیزی را که دارم تا جایی که امکان دارد و قابل استفاده دور نیاندازم.

ولی این سارا با بابایش عمراً چنین چیزی را یاد بگیرد مگر اینکه پدرجان در برخورد با رفتارهای سارا با من هماهنگ بشوند! تا باد چنین بادا یعنی؟!

ـ

چند روز پیش زنگ زدم به گلفروشی زعیم و در مورد بیجانی گلدان‌ها پرسیدم و گفتند خیلی مراقب باش و اصلا گل‌ها را نباید تکان بدهید، ریشه‌هایشان تکان خورده و سعی کنید جایشان را سفت کنید (ای علی ِ مادر ببین چیکار کردی؟) حالا من مانده‌ام چه جوری بی‌زبان‌ها را از دست علی جانم بی‌حرکت نگه داشته باشم؟

ـ

هیچ چیز نمی‌تواند جای یک فنجان چای داغ را بگیرد. وقتی که خسته می‌شوی و می‌خواهی کمی استراحت کنی، اولین چیزی که به آن فکر می‌کنی، یک فنجان چای داغ است که دیشلمه باشد و قند پهلو....

ـ

یک فنجان چای داغ اسم کتابی است که همین دیشب نه پریشب تمامش کردم و چقدر حس و حال خوبی را در من زنده کرد.

گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید بخوانید که البته توصیه می‌کنم حتمن بخوانید. کتاب از مجموعه‌ی سفره خانواده با عنوان همسرانه است که توسط کفا کانون فرهنگ و اندیشه دانشگاه‌ها به سفارش سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران منتشر شده است. و حامد تاملی و نعیمه عرفانی این کتاب را نوشته‌اند به صورت داستانی شیرین با روایت سوءتفاهم‌های میان زن و شوهر!